تبليغاتX
نظریه های جامعه شناسی1-برکشاهی

نظریه های جامعه شناسی1-برکشاهی

نظرات من درباره درس نظریه های جامعه شناسی استاد صدیق اورعی

تکلیف 10-زیمل

سنخ هاي اجتماعي :

زيمل انواع سنخ هاي اجتماعي رابراي تكميل صورت هاي اجتماعي مورد نظرش ترسيم كرد.

زيمل هر سنخ اجتماعي ويژه اي را محصول واكنش هاوتوقعات ديگران مي داند.هر سنخي از رهگذر رابطه با كسان ديگري پديد مي آيد كه پايگاه ويژه اي به او مي دهد واز او انتظار دارد كه به شيوه خاصي عمل كند.

فقير به عنوان يك سنخ اجتماعي تنها زماني پديد مي آيد كه جامعه فقر را به عنوان يك منزلت خاص اجتماعي به رسميت شناسد واشخاص خاصي را ملزم به دستگيري از فقيران كند.

سنخ بيگانه وفقير مانند ديگر سنخ هاي زيمل پايگاه اجتماعي شان راتنها از رهگذر روابط متقابل وخاص اجتماعي به دست مي آورند.

روش ديلكتيكي در جامعه شناسي زيمل:

جامعه شناسي زيمل پيوسته با يك رهيافت ديالكتيكي همراه است؛رهيافتي كه ارتباط متقابل وپويا ونيز درگيريهاي واحدهاي اجتماعي مورد تحليل او را نشان مي دهد.او درسراسر كارهايش بر بستگي ها ونيز تنش هاي ميان فرد ونيز جامعه تاكيد مي كند.زيمل افراد رابه عنوان محصولات جامعه و حلقه هاي پيوند فراگرد اجتماعي در نظر مي گرفت.

تاكيد زيملبر روابط ديالكتيكي همه جايي ميان فرد وجامعه ،تمامي انديشه جامعه شناختي او را تحت تاثير خود دارد.

از ديد زيمل اجتماع هميشه باهماهنگي وكشمكش جذب ودفع عشق ونفرت همراه است.

زيمل روابط بشري را سرشاراز ايهام مي ديد.

زيمل ميان نمودها وواقعيت ها ي اجتماعي تفاوت قابل بود.

به نظر زيمل ستيز در ذات اجتماعي نهفته است ونمي توان آن را اززندگي اجتماعي ريشه كن كرد.

زيمل در سراسر كارهايش كنش هاي اجتماعي فردرانه جداگانه بلكه در ارتباطبا كنش هاي افراد ديگر وساختارهايا فراگرد هاي خاص مورد بررسي قرارمي دهد.

قدرت مستلزم يك كنش متقابل و مبادله است.

عمل بالا دست را نمي توان بدون ارجاع به عمل زير دست درك كرد وبر عكس .بلكه عمل فرد را تنها با ارجاع به عمل ديگري مي توان تحليل كرد.

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 11:21  توسط الهام برکشاهی  | 

 

زيمل انواع سنخ هاي اجتماعي را براي تكميل صورت هاي اجتماعي مورد نظر ش ترسيم كرد .زيمل هر سنخ اجتماعي وي‍‍‍‍ژه اي را محصول واكنش ها وتوقعات ديگران مي داند .هر سنخي از رهگذر رابطه با كسان ديگر پديد مي آيد كه پايگاه ويژه اي به او مي دهند واز او انتظار دارند كه به شيوه خاصي عمل كند .

ويژگي هاي هرسنخي به سان صفات ساختار اجتماعي نگريسته مي شوند.

بيگانه عنصري از يك گروه است بااين تفاوت كه اعضاي ديگر گروه نمي توانند آن نقش را ايفا كنند.

از انجاكه يك بيگانه از سويي به گروه نزديك واز سوي ديگر از آن دور است مي توان به ان اعتماد كرد.

فقير به عنوان سنخ اجتماعي تنها زماني پديد مي ايد كه جامعه فقر را به عنوان يك منزلت خاص اجتماعي به رسميت شناسد و اشخاص خاصي را ملزم به دست گيري از فقيران ملزم كند.

سنخ بيگانه و فقير مانند ديگر سنخ هاي زيمل پايگاه هاي اجتماعي شان را تنها از رهگذر روابط متقابل وخاص اجتماعي به دست مي آورند.

جامعه شناسي زيمل پيوسته با يك رهيافت ديالكتيكي همراه است،رهيافتي كه ارتباط متقابل وپويا ونيز درگيري هاي واحد هاي اجتماعي مورد تحليل اورا نشان مد دهد.

زيمل در سراسر كار هايش بربستگي هاونيز تنش هاي ميان فرد وجامعه تاكيد مي كند.

به نظر زيمل فرد اجتماعي شده پيوسته در ارتباط دوگانه با جامعه باقي مي ماند.يعني از يك سوي در جامعه عجين شده است واز سوي ديگر در برابر آن مي ايستد.

فرد هم دردرون جامعه قرار دارد وهم در بيرون آن

از يك سو جامعه فرد را متعين مي سازد واز سوي ديگر خود فرد تعيين كننده است.

تاكيد زيم بر رابطه ديالكتيكي همه جايي ميان فرد وجامعه تمامي انديشه جامعه شناختي اورا تحت تاثير خود دارد.

جامعه هم پيدايش فرديت وخودمختاري انسان را روا مي دارد وهم ازآن جلوگيري ميكند.

از ديد زيمل اجتماع هميشه با هماهنگي وكشمكش جذب ودفع ؛غشق ونفرت همراه است.

زيمل رابطه بشري راسرشار از ايهام ميديد.

زيمل استدلال مي كرد كه يك گروه  يكسره هماهنگ به تجربه نمي تواند وجود داشته باشد.

زيمل ميان نمود ها و واقعيت هاي اجتماعي تفاوت قايل بود.

به نظر زيمل ستيز در ذات زندگي اجتماعي نهفته است و نمي توان آن را از زندگي اجتماعي ريشه كن كرد.

يك جامعه خوب ؛جامعه بدون كشمكش نيست بلكه بر عكس چنين جامعه اي سرشار ازانواع درگيري هاي متقاطع ميان اعضايش است.

صلح ودشمني ،درگيري وآرامش ملازم يكديگرند.

سنت خواهي وسنت شكني ،هردو بخش هاي سازنده ديالكتيك ازلي زندگي اجتماعي هستند.

كنش هاي اجتماعي فردرانه جداگانه بلكه در ارتباط باكنش هاي افراد ديگر وساختارها يا فراكردهاي خاص مورد بررسي قرار مي دهد.

عمل يك فرد راتنها باارجاع به عمل ديگران مي توان تحليل كردزيرا اين دوبخش هايي ازيك نظام كنش متقابلند كه برهردوطرف حاكم است.

تاكيد زيمل بر عوامل ساختاري تعيين كننده كنش اجتماعي در رساله خلاقانه اش با عنوان جنبه هاي كمي گروه به بهترين وجه نمودار است.

زيمل در اين رساله با تاكيد برانتزاعي ترين ويژگي گروه يعني صرف تعداداعضاي گروه ،به تحقق هدف خود كه همان تنظيم برنامه اي براي زندگي اجتماعي بود نزديك مي شود.

ازآنجا كه گروه دونفره از حيات فراشخصي گروه هاي ديگر برخورداري ندارد در اعضايش يك نوع خويشتن داري ايجاد مي كند اما همين نبود ساختار فرا شخصي،متضمن تحليل رفتن اعضا دررابطه دونفره گروه است.

گروه سه نفره ساده ترين ساختاري است كه در قالب ان كل يك گروه مي تواند بر اعضاي تركيب كننده اش تسلط يابد.

گروه دونفره مبتني برعمل متقابل وبي ميانجي است .

گروه سه نفره مي تواند از طريق ائتلاف دو تن از اعضايش ،ارادهاش رابر يك تن ديگر تحميل كند.

كار زيمل يك كار درخشان در عرصه جامعه شناختي به شمار مي آيد ،زيرا كه قدرت تحليل جامعه شناختي را به نحو موثري به اثبات رسانده است.

درگروه هاي كوچك اعضافرصتان رادارند كه مستقيمابرهمديگر تاثير گذارند.

هر چه گروه كوچكتر باشد تعلق گروهي اعضاي آن عميق تر است زيرا كنش متقابل ميان چند تن از همان كنش ميان بسياري از افراد ،دست كم به دليل تماس نزديك تر وگسترده تر شديد تر است.

هرچه گروه بزرگ تر باشد مشاركت اعضاي ان ضعيف تر است واحتمال دارد كه اعضاي گروه به جاي ان كه با همه وجودشان به گروه تعلق داشته باشند تنهابخشي از شخصيت شان را به گروه اختصاص دهند .

بحث زيمل درباره تفاوت هاي ميان گروه هاي كوچك وبزرگ رهيافت ديالكتيكي كلي او را نسبت به رابطه آزادي فردي با ساختار گروهي آشكار مي كند.

شايد كه هيچ چيز بهتر از نظر زيمل درباره گرايش تاريخ جديد ،برداشت عميقا تناقض آميز اورا از فرهنگ وجامعه معاصر آشكار نسازد.

يك فرد نمي تواند يكراست به يك حلقه اجتماعي بزرگ بپيونددمگرآن كه از طريق  عضويتدريك حلقه كوچكتر به آن حلقه بزرگتر تعلق يابد.

تعدادحلقه هاي متفاوتي كه افراد درآن هامي پويند يكي از نشانه هاي تحول فرهنگي است.

هر گاه عضويت در يك حلقه يا چند حلقه اجتماعي جايش را به يك جايگاه اجتماعي در شبكه اي از حلقه هاي گوناگون اجتماعي دهد شخصيت فرد دگرگون مي شود.

در جامعه نوين كنوني شخص مي تواند باوجود پيوند هاي ديگر با همسايگانش در عقايد مذهبي باآن هااشتراك نداشته باشد.

وابستگي چند گاته به انواع حلقه هاي اجتماعي به خود آگاهي منجر مي شود.

وجود شبكه حلقه هاي اجتماعي پيش شرط پيدايش فرد گرايي است.

بايد دانست كه زيمل به شيوه خاص خودش نظر ليبرالي درمورد الگوهاي تاريخي راپي مي گيرد همان نظري كه درزآثاردانشمندان ديگري چون اسپنسر ودوركيم مي توان به خوبي مشاهده كرد.

فرد براي كسب خود مختاري وتحقق منظورهايش به علم ؛هنر،دين وقانون نياز دارد.

فضيلت فرد بستگي به جذب ارزش هاي خارجي دارد.

جهان فرهنگي باان كه ساخته انسان هااست اما هر فردي چنين مي پندارد كه اين جهان راهرگز نساخته است.

زيمل استدلال مي كند كه مبادله اقتصادي را به خوبي مي توان به عنوان يك صورت از كنش هاي متقابل اجتماعي در نظر گرفت.

پول يك خاصيت غير شخصي دارد كه معادله هاي ارزشي معادلات پاياپاي هرگز نمي تواند مانندآن عمل كنند.

پول درست به دليل ان كه مي تواند يك معادله را به يك منظور خاص منحصر سازدآزادي فردي را تقويت ميكندودامنه تمايز اجتماعي را گسترش مي
+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 11:11  توسط الهام برکشاهی  | 

اندیشه زیمل -تکلیف 9

     جورج زيمل

رهيافت جامعه شناختي زيمل را مي توان به عنوان يك كوشش نا خود آگاه در جهت رد نظريه هاي ارگانيستي كنت و اسپنسر دانست.

نظر ارگانيستي درباره زندگي اجتماعي با مخالفت شديد سنت فلسفي ايده آليسم آلمان روبه رو شده بود .اين سنت علم طبيعي را داراي كيفيتي متفاوت از علم اخلاقي مي دانست.

(قوانين طبيعي در فرهنگ بشري جايي ندارد.)

روش متناسب براي بررسي پديده هاي بشري روش ايدئو گرافيك است كه با پديده هاي منحصر به فرد سرو كار دارد.

به نظر آنها طبيعت و فرهنگ دو قلمرو جدا از هم هستند.

هواداران سنت ايده آليستي آلمان استدلال مي كردند كه جامعه فاقد يك موضوع بررسي واقعي است و اصطلاح جامعه ،برچسب مبهمي است.و از هر گونه جوهري بي بهره است.

زيمل هر ده مكتب را رد كرد.به نظر او جامعه بافت پيچيده اي از روابط ميان افرادي است كه با يكديگر كنش متقابل دارند.پس اجتماع بايد موضوع اصلي پژوهشگر باشد .

علم بايد ابعاد و جنبه هايي از پديده هارا مورد بررسي قرار دهد نه جامعيت هاي جهاني را.

بيشتر كار زيمل به بررسي پديده هايي بود كه خود آنها را كنش هاي متقابل اتم هاي جامعه ناميده بود.

جامعه شناسي صوري

جامعه شناسي مورد نظر زيمل توجهش معطوف به صورت هايي از كنش متقابل بئد كه مبناي رفتارهاي سياسي ،اقتصادي مذهبي و جنسي را مي سازد.

تاكيد زيمل بر تجريد از محتواهاي عيني و تمركز بر صورت هاي زندگي اجتماعي باعث شده بود رهيافت جامعه شناختي او با عنوان جامعه شناسي صوري مشخص گردد.و جامعه شناسي صوري او صورت را از محتواهاي بشري جدا مي ساخت.او نشان مي دهد منافع و منظورهاي اجتماعات انساني متفاوت است اما صورت هاي اين كنش هاي متقابل كه اين منافع در قالب آنها شكل مي گيرد يكسان مي باشد.

كاربرد اصطلاح صورت شايد نخست توسط زيمل به كار برده نشده زيرا داراي بار مبهم فلسفي است.

به نظر زيمل صورت هايي كه در واقعيت اجتماعي پيدا مي شوند به هيچ روي صورت هاي ناب نيستند.هر پديده اجتماعي شامل انواع عناصر صوري است.در زندگي اجتماعي هيچ كشمكش نابي وجود ندارد كما اينكه همكاري ناب نيز وجود ندارد.

درست همان طور كه نمونه آرماني وبر را مي توان به عنوان يك وسيله اندازه گيري براي محاسبه فاصله پديده عيني با نمونه مورد نظر به كار برد ،صورت زيمل هم مي تواند براي اندازه گيري درجه بيگانگي در يك موقعيت تاريخي ويژه به كار برد.

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 10:59  توسط الهام برکشاهی  | 

تکلیف 7و 8

اندیشه:

هربرت اسپنسر نظریه پردازی بود که بینش های ارزشمندش غالبا در انبوهی از استدلال های بی ربط و محتوا گم شده بودند.. تحلیل ما از کارهای اسپنسر جنیه ای بسیار دستچین شده دارد. تنها خدمات جامعه شناختی اسپنسر و مهمترین شان مورد بررسی قرار خواهد گرفت. در مورد فلسفه عمومی یا ضد فلسفه اسپنسر، تنها به اشارات کوتاهی بسنده خواهیم کرد. این روش بهتر است زیرا منتقدان بر این عقیده اند که اسپنسر هر چه قدر در نظر گرفته شود،باز بیشتر از یک فیلسوف سطحی نیست.

برخی از تاریخنویسان جامعه شناسی,وی را ادامه دهنده رهیافت ارگانیستی و تکاملی کنت می  دانند و این حقیقت دارد که جهت گیری عمومی او از آن کنت بسیار تفاوت داشت.  اسپنسر:من می خواهم تکوین پدیده هایی را که سازنده طبیعت اند،تفسیر کنم. کنت ذهنی می نگرد و من عینی.

کنت تنها به تحول افکار علاقمند بود،بلکه به تغییرات همبسته با این افکار در سازمان اجتماعی نیز نظر داشت و سامان اجتماعی را نیز به همان اندازه پیشرفت مورد مطالعه قرار می داد. با این همه، اسپنسر تفاوت های اساسی خود را با کنت درست تشخیص داده بود . نخستین و شدیدترین علاقه اسپنسر تفاوت های اساسی خود را با کنت درست تشخیص داده بود. نخستین و شدیدترین علاقه اسپنسر، دگرگونی های تکاملی در ساختارها و نهادهای اجتماعی بود، نه حالت های ذهنی ملازم با این دگرگونی ها به نظر اسپنسر نیز همچون مارکس، افکار پدیده های ثانوی به شمار می آمدند

اسپنسر: عقیده معمولی مردم در هر عصر و کشوری، یکی ازکارکردهای ساختار اجتماعی در ان عصر و کشور است.

وی معتقد است: تکامل، تغییر از یک حالت به نسبت نامعین، منسجم و همگون، به حالت نسبتا معین منسجم و چند گون است

 تکامل در واقع همان فرا گردی جهانیی است که هم نخستین دگرگونی هایی را که کل جهان بایستی به خود دیده باشد.

تکامل جوامع بشری بی آن که از پدیده های تکاملی دیگر جدا باشد، چیزی نیست جز یک مورد خاص از قانون طبیعی که کاربرد جهانی داردو جامعه شناسی تنها در صورتی یک علم می شود که بر تصور قانون طبیعی و تکاملی مبتنی گردد. تا زمانی که این اعتقاد پا بر جای است که سامان اجتماعی با قانون طبیعی همخوان ندارد، جامعه شناسی را نمی توان به عنوان یک علم پذیرفت.

به نظر او بدیهی بود که جنبه های جهان از ارگانیک گرفته تا غیر ارگانیک از اجتماعی گرفته تا غیر اجتماعی،  در نهایت تابع قوانین تکامل اند.

. قیاس های زیست ساختاری در میان استدلال های جامعه شناختی، اسپنسر جای ممتاز را به خودشان اختصاص می دهند؛

پر ثمر ترین حاصل کاربرد قیاس های ارگانیک برای اسپنسر:( رسیدن به این مفهوم بود که رشد تکاملی در ساختار و کارکردهای هر واحدی دگرگونی هایی پدید می آورد که موجب افزایش حجم و در نتیجه تمایز بیشتر اجزای آن می شود. )

 رشد ساختار و تمایز:

به نظر اسپنسر، هم مجموعه های ارگانیک و هم مجموعه های اجتماعی بر حسب افزایش های روز افزون در حجم شان مشخص می شوند.

 جوامع نیز مانند اندام های زنده، از نطفه آغاز می کنند و از توده های پدید می آیند که در مقایسه با حجم توده هایی که برخی از آن ها در آینده به آن خواهند رسید بسیار کوچکند.

 رشد اجتماعی می تواند از طریق دو فرا گرد حاصل آید که گاه جدا از هم و گاه با هم می پویند. این رشد(اجتماعی) یا بر اثر افزایش در جمعیت و یا با تکثیر ساده واحدها حاصل می آید و یا با به هم پیوستن واحدهایی که پیش از این ارتباطی با یکدیگر  نداشته اند، یعنی با اتحاد گروها و باز با اتحاد گروه هایی از گروه ها.

افزایش در حجم واحدها پیوسته با افزایش در پیچیدگی ساختارشان همراه است.

 فراگرد رشد از نظر اسپنسر، در اصل،یک فراگرد ادغام است و ادغام نیز به نوبه خود باید با تمایز هر چه بیشتر ساختارها و کارکردها همراه باشد

 در آغاز،نا همانندی واحدهای یک گروه اجتماعی با یکدیگر،از نظر کمی و کیفی آشکار نیست؛اما با افزایش جمعیت،تقسیمات اجتماعی متمایز و گوناگون،در درون یک گروه اجتماعی پدید می آیند.

مجموعه های اجتماعی نیز مانند مجموعه های ارگانیک،رشدشان را از حالت های نسبتا نا متمایزی آغاز می کنند که در آن حالت ها،اجزای یک مجموعه مانند همدیگرند،از رسیدن  به حالت های متمایز در آن ها،اجزاء نسبت به یکدیگر نا همانند می شوند.

به موازات رشد جامعه، اجزای آن با یکدیگرناهمانندی پیدا می کنند و این خود نمایانگر افزایش بعد ساختار است. اجزای ناهمانند، فعالیت های ناهمانندی را همزمان به عهده می گیرند

روابط  متقابل، موجب وابستگی متقابل اجزاء می شود و این اجزای به هم وابسته که به وسیله و برای دیگری زندگی می کنند بر پایه  همان اصل عامی که یک ارگانیسک فردی را می سازد، مجموعه ای را تشکیل می دهند.

این تقسیم کار که نخستین بار به عنوان یک پدیده اجتماعی از سوی اقتصاد دانان سیاسی مطرح شده است ،سپس به عنوان یک پدیده اندام های زنده مورد قبول زیست شناسان قرار گرفته ،نام تقسیم کار فیزیولوژیک را به خود گرفته است همان چیزی  است که جامعه انسانی را نیز مانند جامعه حیوانی،به عنوان یک کل زنده ابقاء می کند.

در جوامع ساده شکارگر، تخصیص کارکردهای در سطح بسیار ابتدایی برقرار است و فردی از این جوامع هم شکارگر است و هم جنگجوی اما با پیدایش یکجانشین کشاورزی، نقش های کشاورزی و جنگجو از هم متمایز می شوند بر این اساس ، گروه های اجتماعی قبیله ای کوچک ، دارای نهادهای سیاسی ساده اند اما با پیدایش واحدهای سیاسی گسترده تر پیچیده گی سیاسی و تمایز فزاینده به همراه رییسانة فرمانروایان و شاهان پدید می آیند.

 با افزایش بیشتر حجم جامعه، همان فراگرد تمایزی که یک رئیس را پدید می آورد.

به موازات نا همانند تر گشتن اجزای یک کل اجتماعی و تفاوت پیدا کردن نقش های افراد، وابستگی متقابل شان می یابد.

 با پیشرفت فرا گرد تکامل، همبستگی کارکردها بیشتر می شود

هر گاه اجزاء تمایز کمی از یکدیگر داشته باشند، می توانند کارکردهای همدیگر را به آسانی انجام دهند، حال آن که اگر اجزاء به اندازه کافی از یکدیگر  تمایز پیدا کرده باشند، نمی توانند وظایف هم را به خوبی انجام دهند و یا آن که به هیچ روی قادر به چنین کاری نخواهند بود .

وابستگی متقابل اجزای نا همانند در جوامع پیچیده و شکنندگی ناشی از آن، پیدایش یک نظام تنظیم کننده را ایجاب می کند تا اعمال اجزای جامعه تحت نظارت قرار گیرند و هماهنگی میان آن ها تضمین شود

معیار طبقه بندی دیگری را نیز به کار برده بود که همان درجه پیچیدگی تکاملی جوامع است

سنخ های اجتماعی: جامعه جنگجو و جامعه صنعتی:

 اسپنسر ضمن طبقه بندی انواع جامعه بر حسب مرحله تکاملی آن ها، این جامعه ها را به جوامع ساده ترکیبی، ترکیبی مضاعف و ترکیبی شدید تقسیم بندی کرده بود ، اسپنسر  میان جوامعی ساده ای که رئیس نداشتند جوامعی که ریاست موقتی داشتند و جوامعی که داری نهاد ریاست ثابت بودند تمایز قایل شده بود جوامع ترکیبی و ترکیبی مضاعف نیز بر حسب پیچیدگی سازمان  سیاسی شان طبقه بندی شده بود.

علاوه بر طبقه بندی جوامع بر حسب در جه پیچیدگی شان، اسپنسر مبنای دیگری را نیز برای تفکیک انواع جوامع پیشنهاد کرده بود.

در این طرح، بر نوع تنظیم داخلی جوامع تاکید می شود.

او برای تفکیک جوامعی که خودش آنها را جامعه جنگجو  و جامعه صنعتی نامیده بود، تفاوت در سازمان اجتماعی ناشی از تنظیم اجتماعی  را مبنای کارش قرار داده بود

در روابط صلح آمیز، نظام های تنظیم داخلی به نسبت ضعیف و پراکنده اند؛ اما در روابط ستیز آمیز، نظارت های تمرکز یافته و زورمندانه بر جامعه حاکم اند.

بر خلاف طرح طبقه بندی نخستین،  ساختار داخلی جامعه، دیگر به سطح تکامل آن بستگی ندارد، بلکه وجود یا عدم  وجود ستیز با جوامع همسایه، ساختار داخلی آن را تعیین می کند.

صفت ویژه جوامع جنگجوی اجبار است.

صفت شاخص ساختار جنگجو، این است که واحدهای ترکیب کننده آن به زور وادار به اتخاذ اعمال مشترک می شوند.

بر خلاف جامعه جنگجو، سنخ های صنعتی جامعه بر پایه یک همکاری داوطلبانه و خویشتنداری فردی استوار است. این جامعه: با همان آزادی فردی ای شاخص می شود که در هر نوع معامله بازرگانی برقرار است.

این نظام به آن گرایش دارد که  دستگاه تنظیم کننده اصلی جامعه را غیر متمرکز سازد و قدرت خویش را از طبقات گوناگون جامعه اخذ کند.

اسپنسر تاکید کرده بود که درجه پیچیدگی اجتماعی مستقل از تفکیک  جوامع به دو نوع جامعه جنگجو و صنعتی است.( به این معنی جوامع به نسبت تمایز نیافته نیز می توانند صنعتی باشند)

آنچه که یک جامعه را صنعتی یا جنگجو می سازد، سطح پیچیدگی آن نیست، بلکه در این جا وجود یا عدم وجود ستیز با همسایگان، عامل تعیین کننده است.

طبقه بندی جوامع بر حسب پیچیدگی فزاینده تکاملی، به نظام اسپنسر یک وجهه خوشبینانه بخشیده بود- در آغاز از واژه پیشرفت استفاده می کرد، ولی بعدها اصطلاح تکامل را به کار گرفت- اما طبقه بندی جنگجو – صنعتی، خوشبینی او را به آینده بشریت تخفیف داده بود . اسپنسر در آغاز سده بیستم نوشته بود.

تضاد جامعه جنگجو با جامعه صنعتی

جامعه صنعتی                     جامعه جنگجو                           ویژگی

انجام خدمات فردی متقابل         فعالیت دفاعی و تهاجمی مشترک                      کارکرد یا فعالیت غالب

و صلح آمیز                             برای ابقاء و شکوه جامعه                         

همکاری داوطلبانه؛ تنظیم              همکاری اجباری؛ بسیج مردم                      اصل هماهنگی اجتماعی

فعالیت از طریق قرار داد               از طریق اعمال فرامین

و اصل عدالت؛ تنها تنظیم            تنظیم فعالیت های مثبت  و

فعالیت های منفی افراد                منفی افراد جامعه

دولت برای منافع افراد                 افراد برای منافع دولت                      رابطه دولت با فرد

وجود دارد؛ آزادی برقرار           وجود دارند اعمال محدودیت بر

است و محدودیت های اندکی بر        آزادی ، دارایی و تحرک

دارایی و تحرک اجتماعی                افراد جامعه

افراد اعمال می شود

سازمان های خصوصی تشویق        همه سازمان های عمومی اند .و          رابطه دولت با سازمان های

می شوند                                     سازمان های خصوصی وجود                   دیگر

                                                      ندارند              

نامتمرکز                                          متمرکز                                                  ساختار دولت 

انعطاف پذیر و باز بودن مراتب        عدم تغییر رتبه، شغل و محل                  ساختار قشر بندی اجتماعی

اجتماعی، اشتغال و محل                      زندگی؛ موروثی بودن سمت ها          

زندگی؛ جابه جایی سمت ها                     

فقدان اقتصاد قایم به ذات:                  اقتصاد قایم به ذات و خود کفایی؛                   نوع فعالیت اقتصادی

وابستگی متقابل با اقتصاد                 بازرگانی خارجی اندک و حمایت

خارجی از طریق بازرگانی                        از محصولات داخلی

آزادانه و مسالمت آمیز

استقلال فردی،؛ احترام به                میهن پرستی، دلیری، احترام                         ویژگی های ارزشمند

دیگران؛ ایستادگی در برابر                   به مافوق وفاداری فرمانبری،                         اجتماعی و شخصی

زور؛ ابتکار فردی                           اعتقاد به اقتدار و انضباط  

درستگاری و مهربانی

 

 اصلی که بر سراسر زندگی اجتماعی یک جامعه جنگجو  حاکم است.

تکامل – تک خطی یا چند خطی:  

اسپنسر( به ویژه) در نخستین نوشته هایشع فراگرد تکامل را چونان پویشی توقف ناپذیر، بی آرام و پیوسته فعال ترسیم کند دگرگونی از حالت همگون به نا همگون، در پیشرفت کل تمدن و نیز در پیشرفت هر ملتی نمایان است و این فرا گرد هنوز هم با شتابی  هر چه بیشتر به پیش می تازد.

اسپنسر  استدلال می کرد که یک ارگانیسم فردی، چندان دگرگونی می پذیرد تا به توازن با شرایط محیطی اش دست یابد،  اما از آن پس می تواند بدون پذیرش هر گونه دگرگونی بعدی در ساختارش ادامه حیات دهد.

با به دست آمدن آن ، تکامل تنها با یک نوع ادغام مترقیانه  کارش را ادامه میدهد تا آن که سرانجام به ثبات می رسد و عملا از فعالیت باز می ایستد.

پیشرفت اجتماعی نیز همچون انواع دیگر پیشرفت تک خطی نیست، بلکه مسیرهای متنوعی را در پیش می گیرد .

اسپنسر میان اندیشه خودش و اندیشه معتقدان سر سخت نظریه های مراحل

پیشرفت تک خطی، مانند کنت، تمایز قایل شده بود.

اسپنسر با دخالت دادن عوامل رکود و سیر قهقهراییع نظریه اش را انعطاف پذتر ساخته بود اما ، برخی از جاذبه آن را به عنوان یک کلید جهانی برای حل معماهای جهان نیز از بین برده بود.

کار کردگردایی :

اسپنسر بر این تاکید داشت که دگرگونی در ساختار نمی تواند بدون دگرگونی در کار کرد پدید آید و افزایش در حجم واحدهای اجتماعی، ضرورتا تمایز فراینده در فعالیت های اجتماعی را به دنبال خواهد آورد.

وی نهادی اجتماعی را در ارتباط با زمینه عامی تحلیل می کرد که این نهادها به صورت گوناگون در ان جا گرفته بودند

اسپنسر در بحث از نهادهای اجتماعی، سخت می کوشد تا نشان دهد که این نهادها نتیجه نیات وانگیزش های عمدی کنشگران اجتماعی نیستند، بلکه از مقتضیات کارکردی و ساختاری سرچشمه می گیرند

فرد گرايي در برابر ارگانيسم :

لسپنسر لازم بود براي آشتي دادن فرد گرايي تمام عيارش با رهيافت ارگانيستي اي كه اتخاذ كرده بود،راه حلي بجويد. بر خلاف كنت اسپنسر در مورد منشا جامعه با مقولات فرد گرايان ه و فايده گرايانه مي انديشيد و جامعه را به صورت گردونه اي براي پيشبرد مقاصد افراد مي نگريست.

او بر وفق چشم انداز فرد گرايانه ايش كيفيت هر جامعه اي را تا اندازه زيادي وابسته به كيفيت افرادي مي داند كه آن جامعه را ساخته اند .

. اسپنسر به عنوان يك اصل كلي معتقد بود كه خواص واحدهاي تركيب كننده جامعه تعيين كننده خواص مجموعه اجتماعي است.

راه حل ابداعي اي كه او براي غلبه بر ناسازگاري ميان فرد گراي و ارگانيسم: او پس از نشان دادن همانندي هاي ارگانيسم هاي اجتماعي و زيست شناختي،به شرح نا همانندي هاي اين دو ارگانيسم روي مي آورد.

در ارگانيسم زيست شناختي،آگاهي در بخش كوچكي از مجموعه ارگانيك

در ارگانيسم اجتماعي اين آگاهي در سراسر مجموعه پراكنده است.

خود اسپنسر تصور مي كرد كه با تاكيدش بر اين كه هيچ هيئت اجتماعي اي اعصاب حسي جمعي ندارد در واقع اين آشتي را انجام داده بود با توجه به گفته هاي بالا،انسان ها با وجود تمايز هاي كاركردي شان همگي آرزومند قدري شادماني و خشنودي اند.

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آذر 1387ساعت 15:1  توسط الهام برکشاهی  | 

تکلیف 6 و 7

تنازع‌هاي عقلي وضع بشري

 علوم فرهنگ علومي در عين حال تفهمي و علمي‌اند. رابطة عليت، برحسب موارد متفاوت، رابطه‌اي تاريخي يا جامعه‌شناختي است.

 مورخ هدفش اينست كه كارآئي علي سوابق متفاوت در اوضاع و احوالي يگانه را بسنجد، جامعه‌شناس مي‌كوشد روابط پيامدي تكرار شده يا تكرارشدني را اثبات كند. ابزار اصلي تفهم همان صورتهای متفاوت انواع عالي است كه ويژگي مشترك آنها گرايش به عقلاني كردن يك رفتار يا يك نمود تاريخي خاص و درك منطقي است كه به طور آشكار يا ضمني در آنها نهفته است.

نوع عالي در حكم يك وسيله است و نه يك هدف، چرا كه هدف علوم فرهنگ همواره عبارتست از درك معناي ذهني، يعني معنائي كه، دست آخر، آدميان خود براي هستي خويش پذيرفته‌اند.

هدف وبر از علم فرهنگ درک تجربه زندگی است

هدف وبر درك تجربة زندگي است. و اين نوع جهت‌گيري كنجكاوي علمي در نزد وبر احتمالاً ناشي از نسبتي است كه هم در انديشة ماس وبر و هم در نظرية معرفت‌شناختي وي ميان شناخت و كنش وجود دارد.

 

 

تضاد ميان حكم ارزشي و رابطه با ارزشها

يكي از مايه‌هاي بنيادي انديشة وبر، تضاد ميان حكم ارزشي و رابطه با ارزشهاست. هستي تاريخي ذاتاً آفرينش و تصديق ارزشهاست.

 علم فرهنگ، عبارت از فهم همين هستي است، و براي اين كار از مشي خاصي كه همان رابطه با ارزشهاست استفاده مي‌كند.

 زندگاني بشري از يك رشته انتخابها كه آدميان از طريق آنها نظامي از ارزشها را برپا مي‌كنند ساخته شده است.(تاریخ زندگی انسان ها سازنده ارزشها است.) علم فرهنگ، بازسازي و تفهم انتخابهاي بشري است كه جهاني از ارزشها از طريق آنها پي‌افكنده شده است.

فلسفة ارزش با نظرية كنش رابطه‌اي دقيق دارد. وبر فلسفه ارزشها را از کانت گرفته است.

خاستگاه فلسفة ارزشها در نزد ماكس وبر در فلسفة كانتي جديد است

در اين فلسفه، تمايز اساسي ميان امور واقع و ارزشها، مقدمة هر نوع تفكر را تشكيل مي‌دهد.

ارزشها با تصميم‌هاي بشري ايجاد مي‌شوند

دو واقعيت علم و ارزش، با هم تفاوتي بنيادي دارند.

 ذات علم :تبيعت آگاهي از پديده‌هاي واقعي است

ذات ارزش انتخاب و تصديق آزادانه است.

ارزشها نه در داده‌هاي محسوس و نه در وراء داده‌هاي محسوس وجود دارند، بلکه با تصميم‌هاي بشري ايجاد مي‌شوند و اين تصميم‌ها طبيعتاً با مشي‌هائي كه ذهن از طريق آنها واقع را درك مي‌كند و حقيقت را مي‌پروراند تفاوت دارند.

ممكن است كه خود حقيقت هم از ارزشها باشد،. اما از نظر ماكس وبر، اين دو سنخ واقعيت، يعني علم و ارزش، با هم تفاوتي بنيادي دارند.

ذات علم عبارتست از تبيعت آگاهي از پديده‌هاي واقعي و برهانها، در حاليكه ذات ارزش عبارت از انتخاب آزادانه و تصديق آزادانه است

. هيچكس را نمي‌توان با دليل و برهان به تصديق ارزشي كه خود وي بدان دلبسته نيست واداشت. [15]

جوامع واقعی خودشان هم ساختة آدميان‌اند

آفرينش ارزشها، پديده‌اي اجتماعي اما پديده‌اي تاريخي هم هست.

جهان ارزشی هر یک از ما جهانی است در عین حال جمعی و فردی

در داخل هر جامعه، تعارض‌هائي مابين گروهها، احزاب و افراد به وجود مي‌آيد..

كار مورخ عبارتست از درك معنائي كه آدميان براي هستي خود پذيرفته‌اند

وبر دستگاه‌هاي اجتماعي و فكري را به خاطر ويژگي‌هاي خاص هريك از آنها دنبال مي‌كند

مقام دين را در جامعه‌اي خاص تعيين می كند

. همة دستگاه‌هاي معنائي يا ارزشي، خصلتي تاريخي دارند، يعني (به دليل خصوصيت خود و به لحاظ همين خصوصيت دستگاه‌هائي متعدد، گوناگون و جالب‌اند. موضوع شورانگيز براي وبر اينست كه مقام دين را در جامعه‌اي خاص تعيين كند و سلسله مراتب ارزشهاي پذيرفته در يك دوره يا در يك اجتماع معين را نشان دهد.

به عقيدة ماكس وبر، تنازع عقلي بنيادي كنش عبارتست از كشاكش اخلاق مسئوليت، و اخلاق اعتقاد؛ يعني ماكياول از يك سو، و كانت از سوي ديگر. اخلاق مسئوليت (Verantwortungsethik) همانست كه مرد عمل ناگزير از به كار بستن آنست.. اخلاق مسئوليت، كنش را با معيار «وسائل ـ هدفها» تفسير مي‌كند.

. ماكس وبر نسبت به انسان ماكياولي ستايشي ندارد، و اخلاق مسئوليت هم الزاماً اخلاقي ماكياولي به معناي عوامانة كلمه نيست.

 اخلاق مسئوليت به طور ساده اخلاقي است كه كارآئي منظور اصلي آنست و بنابراين براساس انتخاب وسائلي متناسب با هدفهاي موردنظر تعريف مي‌شود. اگر منظور از اخلاق مسئوليت عبارت از پذيرش هر نوع وسيله‌اي به شرط كارآئي آن باشد، هيچكس چنين اخلاقي را  تا به آخر دنبال نخواهد كرد.

 اخلاق مسئوليت، از آنجا كه براساس جست‌وجوي وسائلي متناسب با هدف، هدفهائي كه هنوز نامعين‌اند، تعريف مي‌شود، به خودي خود كافي نيست.

وبر، عقيده داشت كه هريك از ما مجبوريم ارزشهاي خود را از بين ارزشهائي كه دست آخر با هم ناسازگار هستند برگزينيم

. در زمينة كنش، ما مجبور به انتخابهائي هستيم كه فداكاريهائي را با خود همراه دارند.

ارزشهاي گوناگوني كه ما مي‌توانيم بدانها بگرويم همه در اجتماعاتي بشري شكل گرفته‌اند.

هيچ اقدام سياسي در يك اجتماع نيست كه متضمن امتيازي براي يك طبقه و فداكاريي از جانب طبقة ديگر نباشد.

. نفع كلي اجتماع، جز آنكه توسط گروهي خاص تعيين شود؛ هرگز به طريق ديگري تعريف‌شدني نيست.

 

 به عبارت ديگر، مفهوم كاتوليكي نفع مشترك مدينه، در انديشة ماكس وبر، مفهومي معتبر يا مفهومي كه شامل تعين‌هاي دقيق و انكارناپذير باشد نيست.

، نظرية عدالت هم در انديشة وبر چنانست كه واجد تنازعي بنيادي است.. ماكس وبر، به خطا يا بحق، عقيده داشت كه مابين اين دو راه، يعني تناسب وضع بشري با نابرابريهاي طبيعي و كوشش براي زدودن نابرابريها، شق ثالثي كه علم آن را تجويز كند وجود ندارد. هركس خدايش را يا اهريمنش را خود به تنهائي برمي‌گزيند.

. ارزشها مي‌توانند از نظر تاريخي با هم ناسازگار باشند تحقق بعضي از ارزشهاي اخلاقي ممكن است محال با تحقق برخي از ارزشهاي سياسي باشد.

مشكل مربوط به انتخاب ارزشها ما را به بحث اخلاق اعتباد (Gestinnungsetink) مي‌كشاند.

 اخلاق اعتقاد هريك از ما را وا مي‌دارد كه براساس احساسات خويش، بدون استناد آشكار يا ضمني به عواقب اقدام، عمل كند. مثال صلحجوي مطلق، و ديگري مثال سنديكاليست انقلابي.نمونه ای از این اخلاق است.

صلح‌جوي مطلق از حمل اسلحه و كشتن همنوع خويش مطلقاً امتناع دارد. ، از لحاظ اخلاق مسئوليت، فردي نامؤثر است. اما چون هدفي جز اين ندارد كه به نداي وجدان خويش پاسخ دهد، اگر همان امتناع او خود در حكم موضوع و هدف رفتار او باشد، در آن صورت موجودي است در هر صورت وجود دارد، و وجود او غير قابل انكار است.

 آن‌كس كه مي‌گويد زندان رفتن يا مردن را بر كشتن هم‌نوعم ترجيح مي‌دهم، كسي است كه به فرمان اخلاق اعتقاد عمل مي‌كند

 از لحاظ مسئوليت، صلح‌جويان ممكن است با اقدام خود به فرونشاندن خشونت كمك نكنند بلكه فقط به شكست ميهن خويش مدد برسانند، اما چنين ايرادهائي به آنان به عنوان پيروان اخلاق اعتقاد وارد نيست.

 همچنين، سنديكاليست انقلابيي كه، بي‌اعتنا به عواقب بيواسطه يا دوردست امتناع خود، به جامعه نه مي‌گويد، مادام كه خود ادراك درستي از معناي كنش خويش دارد، ازا نتقادهاي علمي يا سياسي كسي كه در سطح واقعيات عمل مي‌كند مصون است.

 

. واضح است كه هيچ اخلاق مسئوليتي نيست كه خود از اعتقادهائي سرچشمه نگرفته باشد زيرا، اخلاق مسئوليت، دست آخر، همانا جست‌وجوي كارآئي است و در هدف چنين جست‌وجوئي مي‌توان ترديد كرد.

روشن است كه اخلاق اعتقاد نمي‌تواند اخلاق دولت باشد. اخلاق اعتقاد، در معناي حاد كلمه، نمي‌تواند اخلاق آدمي باشد كه، هرقدر هم جزئي، بالاخره، به گفتار يا به قلم، قدم در عرصة سياست مي‌گذارد

جامعه‌شناسي دين

اخلاق اعتقاد، در انديشة وبر، يكي از مظاهر ممكن يك حالت ديني است. اخلاق اعتقاد همان نوع اخلاقي است كه از موعظه بر بالاي كوه مستفاد مي‌شود. صلح‌جوي عالي كسي است كه از گرفتن شمشير و پاسخ گفتن به قهر از راه قهر، امتناع دارد.

صلح‌جوئي مبتني بر اعتقاد، فقط هنگامي توجيه‌پذير است كه بر تصوري كلي از جهان استوار باشد. درك هر حالت روحي مستلزم داشتن استنباطي كلي از هستي است كه محرك فاعل كردار و تشكيل‌دهندة تجربة زندگي اوست.

غالباً گفته شده كه وبر كوشيده است مادي‌گرائي تاريخي را رد كرده، به جاي آنكه اديان را نوعي روبنا در جامعه‌اي كه زيربناي آن مثلاً از روابط توليدي تشكيل شده است بداند، رفتار اقتصادي را از طريق اديان تبيين كند. اما، در واقع،. او خواسته است اثبات كند كه رفتار آدميان در جوامع گوناگون فقط وقتي فهميدني است كه در چارچوب تقلي كلي آنان از هستي قرار داده شود؛ از سوي ديگر، ماكس وبر خواسته است ثابت كند كه تلقي‌هاي ديني عملاً از عناصر تعيين‌كنندة رفتارهاي اقتصادي‌اند و، در نتيجه، يكي از علل دگرگوني‌هاي اقتصادي جوامع به شمار مي‌روند.

در اين دو مورد، روشنگرترين مطالعه‌ها، مطالعه‌ايست كه ماكس وبر دربارة روح سرمايه‌داري و اخلاق پروتستان انجام داده است.

براي تفسير دقيق اين مطالعة مشهور، بايد از تحليل سرمايه‌داري آغاز كرد. به عقيدة ماكس وبر، سرمايه‌داري يكي نيست، بلكه چندين نوع سرمايه‌داري وجود دارد.

در هر نوع جامعة سرمايه‌داري، خصوصياتي وجود دارد كه به همان صورت در جوامع سرمايه‌داري ديگر نمي‌توان يافت. پس در اين مورد وبر، در واقع، روش انواع عالي خود را به كار گرفته است.

«اگر اين اصطلاح [روح سرمايه‌داري] مصداق با معنائي داشته باشد اين مصداق همانا يك «رويداد منحصر به فرد» تاريخي است، يعني مجموعة پيچيده‌اي از نسبتهاي حاضر در واقعيت تاريخي كه ما آنها را، در پرتو معناي فرهنگي‌شان، در يك كل مفهومي جمع مي‌كنيم. منظور از مفهوم «روح» سرمايه‌داري به هيچ‌وجه فقط آن چيزي كه خود ما به عنوان عنصر اساسي موضوع پژوهش‌هايمان درك مي‌كنيم نيست. اين از طبيعت كار ما، كه ساختن مفاهيم كلي از نمودهاي تاريخي است برمي‌خيزد؛ منظور از مفهوم‌سازي اين نيست كه واقعيت، به هر بهانه‌اي كه شده، در قالب مقولات انتزاعي ريخته شود، بلكه منظور كشف پيوند معقولي از اجزاء واقعيت در مناسبات تكويني مشخص آنهاست، مناسباتي كه ناگزير از خصلت فردي خاصي برخوردار هستند.»

(روح سرمايه‌داري و  اخلاق پروتستان، ص48ـ47).

پس ساختن يك نوع عالي از سرمايه‌داري، از ديدگاه منطق علمي ايرادي ندارد، سرمايه‌داري، به عقيدة ماكس وبر، مبتني است بر وجود نوعي از بنگاه‌هاي توليدي (Betrieb) كه رسيدن به حداكثر سود هدف آنها، و سازمان عقلاني كار و توليد وسيلة آنهاست. همين پيوند ميل به سود به انضباط عقلاني است كه، از لحاظ تاريخي، وجه تمايز خاص سرمايه‌داري غربي را تشكيل مي‌دهد.. بنگاه توليدي سرمايه‌داري بنگاهي است كه هدفش رسيدن به حداكثر سود از طريق سازمان‌دهي عقلاني توليد است. البته اصطلاح «حداكثر سود» هم اصطلاحي كاملاً درست نيست زيرا عنصر سازندة سرمايه‌داري حداكثر سود نيست بلكه بيشتر تراكم بي‌انتهاي سرمايه است.

«عطش كسب»، «سودجوئي» يا جست‌وجوي پول ـ بزرگترين مقدار ممكن پول ـ به خودي خود هيچ رابطه‌اي با تعريف سرمايه‌دار ندارند. سرمايه‌داري، ، با تسلط به نفس و مهار كردن (Bändigung)، يا دست‌كم با متعادل كردن عقلاني چنين سائقة غيرمعقولي، بيشتر شباهت دارد

سرمايه‌داري جست‌وجوي بازدهي است. يك بنگاه توليدي سرمايه‌دارانة فردي كه هدف بازدهي عامل محرك آن نباشد محكوم به شكست و نابودي است… مسألة مهم از لحاظ مفهوم موردنظر ما، يعني آن چيزي كه ارزش اقتصادي تعيين‌كننده دارد، وجود اين گرايش (Orientierung) عملي است كه نتيجة پولي اقدام، با ارزش پولي ميزان سرمايه‌گذاري (Geldschätzunseinsaz)، در هر صورت، و حتي به شكلي ابتدائي هم كه شده، مقايسه مي‌شود. ، در عصر جديد، شكل ديگري از سرمايه‌داري در غرب پيدا شد؛ اين شكل از سرمايه‌داري عبارتست از سازمان دادن عقلاني سرمايه‌دارانة كار (رسماً) آزاد كه مشابه آن را در جائي ديگر، جز به صورت طرح‌هائي مبهم، نمي‌توان يافت. سازماندهي عقلاني كار وابسته به تحقق دو شرط زير است:

يكي جدائي خانوار (Haushalt) از بنگاه توليدي (Betrieb)، كه همة زندگي اقتصادي جديد را تحت‌الشعاع خود قرار داده؛ دو حسابداري عقلاني كه دقيقاً با اقتصاد نوين مربوط است. جدائي مسكن از كارگاه (يا از مغازه) را هم البته بايد در نظر داشت. با اين همه، خصوصيات سرمايه‌داري غربي به معناي جديد، دست آخر فقط هنگامي بارز شده كه با سازمان عقلاني كار همراه گرديده است. بازاريابي و فروش محصول، توسعة اوراق بهادار، و تأسيس بورس يا مركز معاملات پول و سهام هم كه شيوة عقلاني سودآزمائي است، هم، با سازمان عقلاني كار مربوط‌اند.

 بدون سازمان عقلاني كار، اين پديده‌ها ـ حتي اگر امكان‌پذير باشند ـ به هيچ‌وجه نمي‌توانستند معنائي را كه اكنون بويژه از لحاظ ساخت اجتماعي غرب با همة مسائل خاص آن در دوران جديد، دارند داشته باشند.

محاسبة دقيق، كه اساس همة جنبه‌هاي ديگر است، فقط برپاية كار آزاد امكان‌پذير است…

بوروكراسي [در معناي عام ديوان‌سالاري]، به عقيدة ماكس وبر، از خصوصيات جوامع غربي نيست. پادشاهي جديد مصر، امپراتوري چين، كليساي كاتوليكي روم، دولت‌هاي اروپائي، همه، مانند بنگاه‌هاي وسيع سرمايه‌داري جديد، دفتر و ديواني داشته‌اند.

 بوروكراسي موردنظر وبر داراي وجوه ساختي معيني است. اين نوع بوروكراسي، عبارتست از سازمان پايدار همكاري مابين افراد متعددي كه هريك از آنان داراي وظيفه‌اي تخصصي است بي‌نام و نشاني جزء ذاتي بوروكراسي است كه در آن علي‌الاصول هركس بايد قوانين را بشناسد و به پيروي از فرمان‌هاي انتزاعي نوعي مقررا دقيق عمل كند.

 بالاخره، دستگاه بوروكراسي به همة كساني كه در داخل آن كار مي‌كنند دستمزدي مي‌دهد كه براساس قواعد معيني تعيين شده، و اين خود مستلزم آنست كه بوروكراسي داراي منابع مالي ويژه‌اي باشد. [17]

. ماكس وبر، مانند ماركس، معتقد است كه ذات سرمايه‌داري عبارتست از جست‌وجوي سود از طريق بازار.. پيشرفت فني هم نتيجة جست‌وجو نشده ولي بازيافتة رقابت توليدكنندگان است.

. عقلاني بودن اين نوع سرمايه‌داري، امروزه اساساً وابسته به امكان برآورد مهمترين عوامل فني است. به عبارت ديگر، عقلاني بودن سرمايه‌داري بسته به وجوه خاصي از علم جديد خصوصاً علوم طبيعي است كه مبتني بر رياضيات و آزمايش عقلاني‌اند.

تفاوت ماركس و ماكس وبر اينست كه خصيصة عمدة جامعة جديد و سرمايه‌داري، به عقيدة وبر، عبارتست از پيشرفت فرآيند عقلانيت در سازمان ديواني كه بدون توجه به چگونگي وضع مالكيت وسائل توليدي ناگزير ادامه خواهد يافت.

پيروان سن سيمون بر جنبه‌هاي فني جامعة جديد، يعني بر گسترش شگفت‌آنگيز وسائل توليدي، تأكيد مي‌كردند.

 در نتيجه، تضاد ميان كارگران و كارفرمايان در نظر آنان چندان اهميت قاطعي نداشت و آنان عقيده نداشتند كه براي رسيدن جامعة جديد به حد كمال نبود طبقاتي ضرورت داشته باشد.

لكن، وبر، مانند پيروان سن سيمون، به اين نتيجه مي‌رسد كه تضاد سوسياليسم و سرمايه‌داري، چندان مهم نيست زيرا با توجه به اينكه پيشرفت فرآيند عقلانيت در سازمان ديواني، عنصر اساسي هر نوع جامعة جديد است و بدون توجه به نظام مالكيت در همه‌‍‌جا وجود خواهد داشت، تغيير نظام مالكيت به معناي جهشي در نوع جامعة جديد نخواهد بود

 پس، از نظر تاريخي ـ جامعه‌شناختي بايد ميان تبيين پديدة تشكيل نظام و تبيين پديدة كاركرد نظام تفاوت قائل شد ـ ديني در تشكيل اين نظام دخالت كرده باشند. فرضية وبر اينست كه تعبيري معين از مذهب پروتستان موجب ايجاد انگيزش‌هائي مساعد براي تشكيل نظام سرمايه‌داري شده است.

ماكس وبر، براي اثبات اين فرضيه، پژوهش‌هاي خود را در سه جهت بسط داده است:

در آغاز مطالعه‌اش، مانند دوركيم در بررسي خودكشي، به تحليل‌هاي آماري مي‌پردازد تا نشان دهد كه در مناطقي از آلمان، كه گروه‌هاي مذهبي متفاوت با هم در آنجا به سر مي‌برند، پروتستان‌ها، به ويژه پروتستان‌هاي وابسته به برخي از كليساها، درصدهاي نامتعادلي از ثروت و مهمترين موقعيت‌هاي اقتصادي را در اختيار دارند. اين ثابت نمي‌كند كه متغيرهاي مذهبي عامل تعيين‌كنندة پيشرفت‌هاي اقتصادي‌اند، ولي اين مسأله را طرح مي‌كند كه ممكن است دريافتهاي مذهبي در نوع جهت‌گيري فعاليت افراد و گروه‌ها مؤثر باشند. برخي ديگر از تحليل‌هاي وبر ناظر بر بيان سازگاري فكري يا معنوي، روح اخلاق پروتستان ـ يا نوع معيني از اخلاق پروتستان ـ با روح سرمايه‌داري است.

بالاخره، جهت سوم انديشة ماكس وبر اينست كه وي با بسط مطالعة مذهب پروتستان و سرمايه‌داري ، درصدد برآمده است تعيين كند كه آيا شرائط اجتماعي و مذهبي براي تشكيل سرمايه‌داريي از نوع سرمايه‌داري غربي در ديگر تمدن‌ها، مانند چين، هند، تمدن ابتدائي يهود با تمدن اسلامي، مساعد بوده‌اند يا نامساعد، و تا چه حد. وجوه خاص سرمايه‌داري غربي، كه عبارتست از تلفيق سودجويي با انضباط عقلاني در كار، جز يكبار طي تاريخ آشكار نشده‌اند. سرمايه‌داري نوع غربي هيچ‌جا خارج از تمدن غربي توسعه نيافته است

نظر ماكس وبر اينست كه روح سرمايه‌داري و روح مذهبي پروتسان تناسبي معنادار با هم دارند

اخلاق پروتستاني موردنظر وبر اساساً عبارتست از تلقي معيني از اين مذهب كه توسط كالون عرضه شده است.

تلفيق مجموعة اين عناصر [در مذهب كالون] تركيبي اصيل و يكه است و از همينجاست كه نتائج مهمي حاصل مي‌شود.

نخست(1-1 در يك چنين بينش مذهبي امكان پيدايش هرگونه تصوف منتفي است. 2-1ارتباط ميان ذهن متناهي مخلوق و ذهن نامتناهي خداوند خالق هم از قبل ممتنع است .

ادامه مطالب در تکلیف بعدی درج می گردد.

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آذر 1387ساعت 14:59  توسط الهام برکشاهی  | 

تکلیف 6 از کتاب مراحل اساسی سیر اندیشه در جامعه شناسی

فلسفة ارزش با نظرية كنش رابطه‌اي دقيق دارد.

 ماكس وبر از آن گروه جامعه‌شناسان است كه از «سرخوردگان سياست»اند و تمايل ارضا نشدة آنان در زمينة عمل يكي از انگيزه‌هاي كوشش علمي‌شان به شمار مي‌رود.

وبر فلسفه ارزشها را از کانت گرفته است.

ارزشها با تصميم‌هاي بشري ايجاد مي‌شوند

دو واقعيت علم و ارزش، با هم تفاوتي بنيادي دارند.

 ذات علم :تبيعت آگاهي از پديده‌هاي واقعي است

ذات ارزش انتخاب و تصديق آزادانه است.

ارزشها نه در داده‌هاي محسوس وجود دارند و نه در وراء داده‌هاي محسوس، ارزشها با تصميم‌هاي بشري ايجاد مي‌شوند

آفرينش ارزشها، پديده‌اي اجتماعي است، اما پديده‌اي تاريخي هم هست.

جهان ارزشی هر یک از ما جهانی است در عین حال جمعی و فردی

. آفرينش ارزشها، پديده‌اي اجتماعي است، اما پديده‌اي تاريخي نيز هست. در داخل هر جامعه، تعارض‌هائي مابين گروهها، احزاب و افراد به وجود مي‌آيد. جهان ارزشي هريك از ما نهايتاً جهاني است در عين حال جمعي و فردي

كار مورخ عبارتست از درك معنائي كه آدميان براي هستي خود پذيرفته‌اند

وبر دستگاه‌هاي اجتماعي و فكري را به خاطر ويژگي‌هاي خاص هريك از آنها دنبال مي‌كند

در جواب پارتو، نظر وبر اين خواهد بود كه طبقات بازمانده‌ها باشد پاسخگوي گرايشهاي پايندة طبيعت بشري باشند، كار مورخ عبارتست از درك معنائي كه آدميان براي هستي خود پذيرفته‌اند، و درك شيوه‌اي كه بدان وسيله با شر مقابله كرده‌اند، و نحوة تلفيقي كه بدينسان مابين خودپرستي و از خودگذشتگي پديد آورده‌اند

. همة اين دستگاه‌هاي معنائي يا ارزشي، خصلتي تاريخي دارند، يعني به دليل خصوصيت خود و به لحاظ همين خصوصيت دستگاه‌هائي متعدد، گوناگون و جالب‌اند. به عبارت ديگر، پارتو، در جست‌وجوي عنصر ثابت است و حال آنكه وبر دستگاه‌هاي اجتماعي و فكري را به خاطر ويژگي‌هاي خاص هريك از آنها دنبال مي‌كند. موضوع شورانگيز براي وبر اينست كه مقام دين را در جامعه‌اي خاص تعيين كند و سلسله مراتب ارزشهاي پذيرفته در يك دوره يا در يك اجتماع معين را نشان دهد

 

 

. به عقيدة ماكس وبر، تنازع عقلي بنيادي كنش عبارتست از كشاكش اخلاق مسئوليت، و اخلاق اعتقاد؛ يعني ماكياول از يك سو، و كانت از سوي ديگر. اخلاق مسئوليت (Verantwortungsethik) همانست كه مرد عمل ناگزير از به كار بستن آنست.

. اخلاق مسئوليت، كنش را با معيار «وسائل ـ هدفها» تفسير مي‌كند

 منظور از اخلاق مسئوليت عبارت از پذيرش هر نوع وسيله‌اي به شرط كارآئي آن باشد، هيچكس چنين اخلاقي را  تا به آخر دنبال نخواهد كرد

اين را هم اضافه كنيم كه اخلاق مسئوليت، از آنجا كه براساس جست‌وجوي وسائلي متناسب با هدف، هدفهائي كه هنوز نامعين‌اند، تعريف مي‌شود، به خودي خود كافي نيست.

ارزشهاي گوناگوني كه ما مي‌توانيم بدانها بگرويم همه در اجتماعاتي بشري شكل گرفته‌اند، كه چون اجتماعاتي مجزا از هم هستند، خودبه‌خود با يكديگر در تعارض‌اند.

 ماكس وبر، در واقع، همان سنت هابز را كه عبارت از قبول حكمفرمائي وضع طبيعي مابين جوامع سياسي بود، از سر مي‌گيرد.

، نظرية عدالت هم در انديشة وبر چنانست كه واجد تنازعي بنيادي است.

. ارزشها مي‌توانند از نظر تاريخي با هم ناسازگار باشند نه تنها از اين لحاظ كه يك جامعة معين قادر به اينكه ارزشهاي نيرومندي نظامي، عدالت اجتماعي و فرهنگي را با هم تأمين كند نيست، بل، از اين لحاظ كه تحقق برخي از ارزشهاي زيبائي‌شناختي ممكن است با تحقق بعضي از ارزشهاي اخلاقي منافات داشته باشد. تحقق بعضي از ارزشهاي اخلاقي ممكن است مخال با تحقق برخي از ارزشهاي سياسي باشد.

«بيهوده وقت خود را تلف مي‌كنيد كه به سنديكاليست مؤمن به حقانيت اخلاق اعتقاد بقبولانيد كه كنش او نتيجه‌اي جز افزايش احتمال‌هاي واكنش از سوي ارتجاع، و به تأخير افتادن اقدام طبقة خود او و بندگي بيشتر براي آن طبقه ندارد، چرا كه استدلالهاي شما را باور نخواهد كرد. هنگامي كه نتائج يك عمل كه براساس اعتقاد محض صورت گرفته، نتائجي نامطلوب‌اند، طرفدار اخلاق اعتقاد، مسئوليت آنرا به فاعل كنش نسبت نخواهد داد، بلكه به جهان، به حماقت آدميان يا حتي به ارادة الاهي كه آدميان را چنين خلق كرده است نسبت مي‌دهد.» (دانشمند و مرد سياسي، ص187).

روشن است كه اخلاق اعتقاد نمي‌تواند اخلاق دولت باشد.

. ما، در عمل، بويژه در عمل سياسي، درگير كششي دوسويه، و حتي بايد گفت درگير تمايل به كشش از سوي دو حالت‌ايم

ماكس وبر هم به اين هر دو جنبه در عين حال توجه داشت، چرا كه از يك سو مي‌گفت: «هر دو دستور اخلاقي با هم در تضادي جاودانه‌اند كه ما به كمك وسائل مأخوذ از اخلاقي كه فقط مبتني بر خود اخلاق است و لاغير امكان غلبه بر آن را نداريم.» ، و از سوي ديگر مي‌نوشت: «اخلاق اعتقاد و اخلاق مسئوليت با هم متناقض نيستند، بلك همديگر را تكميل مي‌كنند و مجموع آنهاست كه انسان اصيل، يعني انساني را كه مي‌تواند مدعي رسالت سياسي باشد مي‌سازد.» (دانشمند و مرد سياسي، ص199).

جامعه‌شناسي دين

اخلاق اعتقاد، در انديشة وبر، يكي از مظاهر ممكن يك حالت ديني است.

اخلاق اعتقاد همان نوع اخلاقي است كه از موعظه بر بالاي كوه مستفاد مي‌شود.

صلح‌جوئي مبتني بر اعتقاد، فقط هنگامي توجيه‌پذير است كه بر تصوري كلي از جهان استوار باشد. درك هر حالت روحي مستلزم داشتن استنباطي كلي از هستي است كه محرك فاعل كردار و تشكيل‌دهندة تجربة زندگي اوست.

 اينست نقطه‌هاي شروع مطالعات وبر در جامعه‌شناسي دين كه خود از پرسش زير الهام مي‌گيرند: تلقي‌هاي ديني بر رفتارهاي اقتصادي جوامع گوناگون تا چه حد تأثير داشته‌اند؟

به عقيدة ماكس وبر، سرمايه‌داري يكي نيست، بلكه چندين نوع سرمايه‌داري وجود دارد.

. مفهوم نهائي را در آغاز نمي‌توان يافت بلكه در پايان تحقيق مي‌توان به‌دست آورد. منظور از مفهوم‌سازي اين نيست كه واقعيت، به هر بهانه‌اي كه شده، در قالب مقولات انتزاعي ريخته شود، بلكه منظور كشف پيوند معقولي از اجزاء واقعيت در مناسبات تكويني مشخص آنهاست، مناسباتي كه ناگزير از خصلت فردي خاصي برخوردار هستند.»

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت 10:54  توسط الهام برکشاهی  | 

تکلیف 6

نظريه طبقاتي:

نظريه طبقاتي ماركس مبتني بر اين نظر است كه تاريخ جوامعي  كه تا كنون موجود بوده اند,تاريخ نبردهاي طبقاتي است. به نظر ماركس,منافع طبقاتي و برخورد قدرتي كه همين منافع به دنبال مي آورند,تعين كننده اصلي فراگرد اجتماعي وتاريخي اند.

تحليل ماركس پيوسته بر اين محور دور مي زندكه چگونه روابط ميان انسان ها با موقعيت شان در ارتباط با ابزارهاي توليد شكل مي گيرند(

(,يعني اين روابط به ميزان دسترسي افراد به منابع نادر و قدرت هاي تعيين كننده بستگي دارند.) امكان درگيري طبقاتي در ذات هر جامعه تمايز يافته اي وجود دارد,زيرا كه يك چنين جامعه اي ميان اشخاص و گروه هايي كه در درون ساختار اجتماعي و در رابطه با ابزار توليد پايگاه هاي ويژه در ساختار اجتماعي به چه شيوه هايي تجارب اجتماعي دارندگان اين پايگاه ها را شكل مي بخشند و آن ها را به اعمالي در جهت بهبود سرپرست جمعي شان سوق مي دهند.

در جامعه شناسي ماركس,منافع طبقاتي بدون سابقه پديد نمي آيند. مردمي كه پايگاه هاي اجتماعي ويژه اي دارند,وقتي كه در معرض مقتضيات اجتماعي ويژه اي قرار مي گيرند,منافع طبقاتي خاصي پيدا مي كنند حفظ دستمزدهاي شان,يعني همان همان مصلحت مشتركي كه عليه كار فرماي شان دارند,آنان را به يكديگر پيوند مي دهد.

 افراد جداگانه تنها زماني تشكيل يك طبقه مي دهد كه در يك نبرد مشترك عليه طبقه اي ديگر درگير شوند,در غير اين صورت,آن ها به عنوان رقيب هاي يكديگر,روابط دشمنانه با هم خواهند داشت.

منافع اقتصادي بالقوه اعضاي يك قشر خاص,از جايگاه آن قشر در درون ساختارهاي اجتماعي ويژه و روابط توليدي سرچشمه مي گيرند اما اين امكان بالقوه تنها زماني اشغال كننده پايگاه هاي يكسان در يك نبرد مشترك درگير شوند

به نظر ماركس,مبنايي كه نظام هاي قشر بندي اجتماعي بر آن استوارند, همان رابطه مجموعه اي از انسانه با ابزار توليد است

. طبقات عمده جديدي عبارت ازمالكان قدرت كار,مالكان سرمايه ومالكان زمين كه منبع در آمد شان به ترتيب عبارتند از: دستمزد,سود و اجاره زمين,طبقه  مجموعه اي از اشخاصي است كه در سازمان توليد كاركرد يكساني انجام مي دهند.اما پيدايش يك طبقه خودآگاه و متمايز از مجموعه افراد سهيم در يك سرنوشت مشترك,به شبكه اي از ارتباطات,تمركز توده هاي مردم, دشمن مشترك و نوعي سازمان دهي  نياز دارد.

 طبقه خود آگاه تنها زماني پديد مي آيد كه به اصطلاح ماكس وبر, مصالح (آرماني)و منافع (مادي) بر يكديگر منطبق شوند,

اقتصاددانان کلاسیک نظام اقتصادی مبتنی بر بازار را که درآن، هر کسی که به دنبال منافع شخصی و تنها به فکر تامین بیشترین سود برای خود است، در ضمن، منافع وهماهنگی کل جامعه را نیز تامین می کند تصویر می کنند

 

شرایط کار و نقش هایی که کارگران به عهده می گیرند،آنها را مستعد همبستگی می سازند و بر آن می دارند که رقابت اولیه شان را رها کنند و به عمل دسته جمعی در جهت منافع مشترک طبقاتی شان روی آورند. اما سرمایه داران که ملزم به رقابت در بازارند، در پایگاه ساختاری خاصی قرار دارند که به آن ها اجازه نمی دهد که پیگرانه به دنبال منافع مشترک شان باشد. بازار و شیوه رقابت آمیز تولید که ویژگی سرمایه داری را تشکیل می دهند،گرایش بر این دارند که تولید کنندگان فردی را از هم جدا سازند. مارکس گرچه این واقعیت را پذیرفته بود که برای سرمایه داران نیز ممکن است که از منافع شخصی شان فرا گذرند، اما باز بر این اندیشه بود که این مکان تنها در عرصه های سیاسی و عقیدتی وجود دارد و نه در صحنه اندیشه بود که این مکان تنها در عرصه های سیاسی و عقیدتی وجود دارد و نه در صحنه اقتصادی. سرمایه داران با آن که به خاطر رقابت اقتصادی از همدیگر جدایند، اما باز یک ایدئولوژی توجیه کننده و نیز نظام سلطه ای را پرورانده اند که در خدمت منافع همگانی شان به کار می روند. دولت، صورتی است که افراد طبقه حاکم در  قالب آن منافع مشترک را بیان می دارند.و افکار طبقه حاکم ... همان افکار حاکم بر جامعه اند. پس قدرت سیاسی و ایدئولژی برای سرمایه داران،همان کارهایی، را انجام می دهند که آگاهی طبقاتی برای طبقه کارگر. اما این قرینه،تنها جنبه ظاهری دارد. به نظر مارکس، عرصه اقتصادی همیشه قلمرو تعیین کننده و سرنوشت ساز است که در آن،بورژوازی همیشه قربانی همان رقابتی می شود که در ذات شیوه وجود اقتصادی سرمایه داری نهفته است.

از خود بیگانگی:

به نظر مارکس، تاریخ بشر جنبه ای دو گانه دارد، یعنی، از یک سوی تاریخ نظارت آفریننده انسان بر طبیعت است و از سوی دیگر، تاریخ از خود بیگانگی هر چه بیشتر انسان است.

 از خود بیگانگی به وضعی اطلاق می شود که در آن،( انسان ها تحت چیرگی نیروهای خود آفریده شان قرار می گیرند و این نیروها به عنوان قدرت های بیگانه در برابرشان می ایستند).

مارکس جوان می پرسد: در چه شرایطی انسان ها قدرت و ارزش های شان را صرف چیزهایی می کنند که از نظارت آن سر باز می زنند؟ علت های اجتماعی این پدیده چیستند؟

به عقیده مارکس همه نهادهای عمده جامعه سرمایه داری، از دین و دولت گرفته تا اقتصاد سیاسی، دچار از خود بیگانگی اند پول همان ذات از خود بیگانه کار و وجود انسان است.

دولت همان واسطه میان انسان و آزادی بشری است دولت واسطه ای است که انسان همه عدم اولویت و همه آزادی انسانی اش رادر گرو او می گذارد.

 پس، انسان در همه نهادهایی که گرفتارشان شده است، با از خود بیگانگی روبرو است

. به نظر مارکس، از خود بیگانگی در محل کار از همه بیشتر اهمیت دارد.

 انسان به عقیده او، گذشته از هر چیز دیگر، یک انسان سازنده است..

بر خلاف صورت های دیگر از خود بیگانگی،از خودبیگانگی اقتصادی نه تنها در اذهان انسان ها بلکه در فعالیت های روزانه شان نیز رخ می نماید. از خود بیگانگی مذهبی تنها در عرصه آگاهی و در زندگی درونی انسان رخ می دهد،اما از خود بیگانگی اقتصادی به زندگی واقعی باز بسته است ... و از همین روی، بر هر دو جنبه زندگی تاثیر می گذارد .

. از خود بیگانگی در قلمرو کار، چهار جنبه دارد: انسان از محصولی که تولید می کند، از فرا گرد تولید، از خودش و سرانجام، از اجتماع همگنانش بیگانه می شود.

محصولی که با کار تولید می شود،اکنون بسان یک هستی بیگانه و قدرتی مستقل از تولید کننده در برابر او می ایستد

به هر روی، از خود بیگانگی تنها نه در نتیجه تولید، بلکه در فراگرد تولید و در چهار چوب خود فعالیت تولیدی نمایان می شود...

 اگر محصول کار، از خود بیگانگی است، خود تولید نیز باید یک نوع از خود بیگانگی فعال باشد...از خود بیگانگی محصول کار، تنها بیانگر از خود بیگانگی در خود فعالیت کار است.

انسانی که ازمحصولات کارش و از فراگرد تولید بیگانه می شود از خودش نیز بیگانه می گردد ،او خودش را در کارش مخقق نمی سازد،بلکه بدین طریق،خودش را انکار می کند

 ،کارگر تنها زمانی که اوقات فراغتش را می گذراند،احساس می کند که خودش هست حال آنکه ضمن کار چنین احساسی را ندارد.

 کارگر در حال کار،نه به خودش بلکه به شخص دیگری تعلق دارد.

،انسان از خود بیگانه از اجتماع بشری و از هستی نوعی،اش نیز بیگانه می گردد انسان از انسان دیگر بیگانه شده است

مارکس در مفهوم بیت انگاری کالاها که برای تحلیل اقتصادی او جنبه ای کانونی دارد، بارها اصلاح از خود بیگانگی را به کار بسته بود.

 کالاها محصولات کار از خود بیگانه انسان است.

در یک جامعه از خود بیگانه،کل وضع ذهنی انسان ها و آگاهی شان، تا حد زیادی بازتاب شرایطی اند که انسان ها در آن ها خودشان را می یابند و نیز منعکس کننده پایگاه های متفاوت آن ها را در فرا گرد تولید اند. این همان موضوع اصلی جامعه شناسی معرفت است که ما از این پس به آن می پردازیم.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت 9:47  توسط الهام برکشاهی  | 

تکلیف پنجم

بسم الله الرحمن الرحیم

آیین فراگیر مارکس:

جامعه از نظر مارکس از طریق توازن متغیر نیرو های متضاد تشکیل میشود.بینش مارکس بر موضع تکاملی مبتنی بود وبه نظر وی نبرد  موتور پیشرفت است. شیوه زندگی انسانها در رهگذر کشمکش هاشان برای بدست آوردن زیست مایه از چنگ طبیعت است .

از نظر وی تا رمان عدم بر آورده شدن نیاز های ثانویه در گیری همزیستی تنازع آمیز میشود .

به محض پدید آمدن تقسیم کار بشری طبقات متنازع تشکیل می شود که بازیگران اصلی در صحنه نمایش تاریخ هستند.

ویژگی تاریخی،نشانه خاص رهیافت مارکس است .صنعت در زمینه کلی اجتماعی صورت های نبرد کلی را تعیین می کند .

تفکرمارکس با اندیشه های کنت و هگل بسیار متفاوت است ،زیرا مارکس تکامل اوضاع مادی بشر را موضوع کارش قرار می دهد .

به به اعتقاد مارکس دگرگونی نظام های اجتماعی را نمیتوان بر حسب عوامل غیر اجتماعی مانند جغرافیا تبیین کرد .

رهیافت کلی مارکس از هگل ویا از مونتسکیو گرفته شده است (رهیافتی که جامعه را از نظر ساختاری یک کل متقابلا وابسته می انگارد )عدم در نظر گرفتن جداگانه هر جنبه ای از این کل .

در تحلیل نهایی پدیده های تاریخی ،تمام عوامل به جز عامل اقتصادی متغیر های وابسته اند .

کل روابط تولیدی همان بنیادهای واقعی اند که ساختار کل حامعه بر روی آنها ساخته می شود .

به نظر وی ،روابط تولیدی تنها تکنولوژی نیست بلکه روابط اجتماعی ای که مردم از طریق از طریق سهیم بودن در زندگی اقتصادی با هم برقرار می کنند اهمیت درجه اول را دارد .

انسان در جامعه زاده می شود و جامعه روابط مالکیت را پیش از زاده شدن او تعیین می کند که منجر به پیدایش طبقات می شود .

مارکس با وجود اینکه تاکید بر نقش تعیین کننده و عینی رفتار طبقاتی انسان ،جامعه و طبقه را به زیان بازیگران فردی شیئیت نبخشیده است .

انسان تنها در جامعه صورت بشری به خود می گیرد .

طبقه حاکم در هر عصزی دارای افکار حاکم بر جامعه است (یعنی نیروی مادی مسلط بر جامعه است )

روابط تولیدی با دگرگونی و تحول ابزارهای مادی تولید جامعه ،تغییر می یابد .

به محض پیدایش آگاهی طبقاتی ،تنازع بنیادی طبقه پرولتاریا (کارگران کارخانه)با طبقه بورژوا ایجاد می شود.

نظریه ی طبقاتی مارکس مبتنی بر این است که تاریخ جوامع که تا کنون بوده است تاریخ نبرد های طبقاتی بوده است .

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آبان 1387ساعت 14:37  توسط الهام برکشاهی  | 

تکلیف 4

 

·تاریخ و جامعه شناسی فقط تعبیر های تفهمی معانی شخصی رفتارها نیست بلکه علوم علی هستند.جامعه شناس علوم با فهمیدن نگاه وباورها وهمچنینرفتار جوامع سعی می کندچگونگی رویدادها را نیز بنمایاند و نشان دهد چگونه شیوه اعتقادی معین ،تعیین کننده شیوه معین عمل است.یعنی یک عمل معین بر اساس چه اعتقادی صورت گرفته است .به این ترتیب علوم تاریخی و جامعه شناسی ،هم تعبیر تفهمی وهم تبیین علی را ارئه می دهند.پژوهش علمی در دو جهت می تواند حرکت کند علیت تاریخی وجامعه شناسی به جهت سهولت وعلیت تاریخی :تعیین کردن اوضاع و احوال یگانه ای که باعث ایجاد رویدادی گشته اند.علیت جامعه شناسی :وجود داشتن نسبتی منظم میان دو نمود .مانندنمود الف کم وبیش بشدت باعث تسهیل نمود ب می شود .مشکل مربوط به علیت تاریخی مشکل تعیین نقش سوابق گوناگون در منشا یک رویدادمی باشد برای تعیین نقش سوابق :1_ساختن خصوصیات منحصر به فرد تاریخی که در پی پیدا کردن علل آن هستیم.یعنی نخستین قائده ،روشن شناسی علی (در تاریخی یا جامعه شناسی :تعیین ساختن خصایص درونیرویداد منحصر به فرد)          2_تجزیه کردن نمود تاریخی به عناصر سازنده آن که طبیعتا پیچیده می باشد        می باشد        نسبت علی همواره جزئی است که میان برخی از عناصر رویداد منحصر به فرد تاریخی و برخی از داده های قبلی ساخته می شود3-پس از تحلیل رویداد منحصر به فرد و سوابقش ،نوبت به فرض کردن آن با تجربه ذهنی میرسد .به ابن ترتیب که :چطور میشد اگر یکی از عناصر سابق  رویداد جریان نمی یافتیا به نحوی متفاوت صورت می گرفت.          برای تفسیر آزادانهاندیشه ماکس وبر باید افزودگرایش های مورخان در این است دو چیز را با هم در نظر بگیرند :گذشته امری حتمی بودهو آینده نا مشخص.به این ترتیب هیچ گونه توضیح جبری از تاریخ وجود ندارد.       تصمیم های افرادهمیشه تحت تاثیر اوضاع و احوال اند.همیشه حدی از عوامل نا معین وجود داردلیل علی تاریخ به منظور نشان دادن تاثیر اوضاع واحوال کلی کارایی فلان رویداد یا فلان شخص در لحظه ای معین است.همین به ماکس وبر امکان میدهد که حس درک مرد عمل را از دست نده          تحلیل علی گذشته نگر با تصوری ا  ز چگونگی آینده مربوط است.روشن شناسی انتزاعی وبر با نوعی فلسفه تاریخ واقعی پیوند دارد،و به همین اکتفا می کند که به تجارب و اندیشه های خود انگیخته ما شکل دهد.کار روی این است که به تجربه خود انگیخته و اصیل انسان تاریخی منطق دهد.

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آبان 1387ساعت 10:46  توسط الهام برکشاهی  | 

تکلیف 4

تاریخ و جامعه شناسی فقط تعبیر های تفهمی معانی شخصی رفتارها نیست بلکه علوم علی هستند.جامعه شناس علوم با فهمیدن نگاه وباورها وهمچنینرفتار جوامع سعی می کندچگونگی رویدادها را نیز بنمایاند و نشان دهد چگونه شیوه اعتقادی معین ،تعیین کننده شیوه معین عمل است.یعنی یک عمل معین بر اساس چه اعتقادی صورت گرفته است .به این ترتیب علوم تاریخی و جامعه شناسی ،هم تعبیر تفهمی وهم تبیین علی را ارئه می دهند.پژوهش علمی در دو جهت می تواند حرکت کند علیت تاریخی وجامعه شناسی به جهت سهولت وعلیت تاریخی :تعیین کردن اوضاع و احوال یگانه ای که باعث ایجاد رویدادی گشته اند.علیت جامعه شناسی :وجود داشتن نسبتی منظم میان دو نمود .مانندنمود الف کم وبیش بشدت باعث تسهیل نمود ب می شود .مشکل مربوط به علیت تاریخی مشکل تعیین نقش سوابق گوناگون در منشا یک رویدادمی باشد برای تعیین نقش سوابق :1_ساختن خصوصیات منحصر به فرد تاریخی که در پی پیدا کردن علل آن هستیم.یعنی نخستین قائده ،روشن شناسی علی (در تاریخی یا جامعه شناسی :تعیین ساختن خصایص درونیرویداد منحصر به فرد) 2_تجزیه کردن نمود تاریخی به عناصر سازنده آن که طبیعتا پیچیده می باشد می باشد نسبت علی همواره جزئی است که میان برخی از عناصر رویداد منحصر به فرد تاریخی و برخی از داده های قبلی ساخته می شود3-پس از تحلیل رویداد منحصر به فرد و سوابقش ،نوبت به فرض کردن آن با تجربه ذهنی میرسد .به ابن ترتیب که :چطور میشد اگر یکی از عناصر سابق رویداد جریان نمی یافتیا به نحوی متفاوت صورت می گرفت. برای تفسیر آزادانهاندیشه ماکس وبر باید افزودگرایش های مورخان در این است دو چیز را با هم در نظر بگیرند :گذشته امری حتمی بودهو آینده نا مشخص.به این ترتیب هیچ گونه توضیح جبری از تاریخ وجود ندارد. تصمیم های افرادهمیشه تحت تاثیر اوضاع و احوال اند.همیشه حدی از عوامل نا معین وجود داردلیل علی تاریخ به منظور نشان دادن تاثیر اوضاع واحوال کلی کارایی فلان رویداد یا فلان شخص در لحظه ای معین است.همین به ماکس وبر امکان میدهد که حس درک مرد عمل را از دست نده تحلیل علی گذشته نگر با تصوری ا ز چگونگی آینده مربوط است.روشن شناسی انتزاعی وبر با نوعی فلسفه تاریخ واقعی پیوند دارد،و به همین اکتفا می کند که به تجارب و اندیشه های خود انگیخته ما شکل دهد.کار روی این است که به تجربه خود انگیخته و اصیل انسان تاریخی منطق دهد.

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آبان 1387ساعت 10:42  توسط الهام برکشاهی  |