تبليغاتX
نظریه های جامعه شناسی1-برکشاهی

نظریه های جامعه شناسی1-برکشاهی

نظرات من درباره درس نظریه های جامعه شناسی استاد صدیق اورعی

تکلیف 6 از کتاب مراحل اساسی سیر اندیشه در جامعه شناسی

فلسفة ارزش با نظرية كنش رابطه‌اي دقيق دارد.

 ماكس وبر از آن گروه جامعه‌شناسان است كه از «سرخوردگان سياست»اند و تمايل ارضا نشدة آنان در زمينة عمل يكي از انگيزه‌هاي كوشش علمي‌شان به شمار مي‌رود.

وبر فلسفه ارزشها را از کانت گرفته است.

ارزشها با تصميم‌هاي بشري ايجاد مي‌شوند

دو واقعيت علم و ارزش، با هم تفاوتي بنيادي دارند.

 ذات علم :تبيعت آگاهي از پديده‌هاي واقعي است

ذات ارزش انتخاب و تصديق آزادانه است.

ارزشها نه در داده‌هاي محسوس وجود دارند و نه در وراء داده‌هاي محسوس، ارزشها با تصميم‌هاي بشري ايجاد مي‌شوند

آفرينش ارزشها، پديده‌اي اجتماعي است، اما پديده‌اي تاريخي هم هست.

جهان ارزشی هر یک از ما جهانی است در عین حال جمعی و فردی

. آفرينش ارزشها، پديده‌اي اجتماعي است، اما پديده‌اي تاريخي نيز هست. در داخل هر جامعه، تعارض‌هائي مابين گروهها، احزاب و افراد به وجود مي‌آيد. جهان ارزشي هريك از ما نهايتاً جهاني است در عين حال جمعي و فردي

كار مورخ عبارتست از درك معنائي كه آدميان براي هستي خود پذيرفته‌اند

وبر دستگاه‌هاي اجتماعي و فكري را به خاطر ويژگي‌هاي خاص هريك از آنها دنبال مي‌كند

در جواب پارتو، نظر وبر اين خواهد بود كه طبقات بازمانده‌ها باشد پاسخگوي گرايشهاي پايندة طبيعت بشري باشند، كار مورخ عبارتست از درك معنائي كه آدميان براي هستي خود پذيرفته‌اند، و درك شيوه‌اي كه بدان وسيله با شر مقابله كرده‌اند، و نحوة تلفيقي كه بدينسان مابين خودپرستي و از خودگذشتگي پديد آورده‌اند

. همة اين دستگاه‌هاي معنائي يا ارزشي، خصلتي تاريخي دارند، يعني به دليل خصوصيت خود و به لحاظ همين خصوصيت دستگاه‌هائي متعدد، گوناگون و جالب‌اند. به عبارت ديگر، پارتو، در جست‌وجوي عنصر ثابت است و حال آنكه وبر دستگاه‌هاي اجتماعي و فكري را به خاطر ويژگي‌هاي خاص هريك از آنها دنبال مي‌كند. موضوع شورانگيز براي وبر اينست كه مقام دين را در جامعه‌اي خاص تعيين كند و سلسله مراتب ارزشهاي پذيرفته در يك دوره يا در يك اجتماع معين را نشان دهد

 

 

. به عقيدة ماكس وبر، تنازع عقلي بنيادي كنش عبارتست از كشاكش اخلاق مسئوليت، و اخلاق اعتقاد؛ يعني ماكياول از يك سو، و كانت از سوي ديگر. اخلاق مسئوليت (Verantwortungsethik) همانست كه مرد عمل ناگزير از به كار بستن آنست.

. اخلاق مسئوليت، كنش را با معيار «وسائل ـ هدفها» تفسير مي‌كند

 منظور از اخلاق مسئوليت عبارت از پذيرش هر نوع وسيله‌اي به شرط كارآئي آن باشد، هيچكس چنين اخلاقي را  تا به آخر دنبال نخواهد كرد

اين را هم اضافه كنيم كه اخلاق مسئوليت، از آنجا كه براساس جست‌وجوي وسائلي متناسب با هدف، هدفهائي كه هنوز نامعين‌اند، تعريف مي‌شود، به خودي خود كافي نيست.

ارزشهاي گوناگوني كه ما مي‌توانيم بدانها بگرويم همه در اجتماعاتي بشري شكل گرفته‌اند، كه چون اجتماعاتي مجزا از هم هستند، خودبه‌خود با يكديگر در تعارض‌اند.

 ماكس وبر، در واقع، همان سنت هابز را كه عبارت از قبول حكمفرمائي وضع طبيعي مابين جوامع سياسي بود، از سر مي‌گيرد.

، نظرية عدالت هم در انديشة وبر چنانست كه واجد تنازعي بنيادي است.

. ارزشها مي‌توانند از نظر تاريخي با هم ناسازگار باشند نه تنها از اين لحاظ كه يك جامعة معين قادر به اينكه ارزشهاي نيرومندي نظامي، عدالت اجتماعي و فرهنگي را با هم تأمين كند نيست، بل، از اين لحاظ كه تحقق برخي از ارزشهاي زيبائي‌شناختي ممكن است با تحقق بعضي از ارزشهاي اخلاقي منافات داشته باشد. تحقق بعضي از ارزشهاي اخلاقي ممكن است مخال با تحقق برخي از ارزشهاي سياسي باشد.

«بيهوده وقت خود را تلف مي‌كنيد كه به سنديكاليست مؤمن به حقانيت اخلاق اعتقاد بقبولانيد كه كنش او نتيجه‌اي جز افزايش احتمال‌هاي واكنش از سوي ارتجاع، و به تأخير افتادن اقدام طبقة خود او و بندگي بيشتر براي آن طبقه ندارد، چرا كه استدلالهاي شما را باور نخواهد كرد. هنگامي كه نتائج يك عمل كه براساس اعتقاد محض صورت گرفته، نتائجي نامطلوب‌اند، طرفدار اخلاق اعتقاد، مسئوليت آنرا به فاعل كنش نسبت نخواهد داد، بلكه به جهان، به حماقت آدميان يا حتي به ارادة الاهي كه آدميان را چنين خلق كرده است نسبت مي‌دهد.» (دانشمند و مرد سياسي، ص187).

روشن است كه اخلاق اعتقاد نمي‌تواند اخلاق دولت باشد.

. ما، در عمل، بويژه در عمل سياسي، درگير كششي دوسويه، و حتي بايد گفت درگير تمايل به كشش از سوي دو حالت‌ايم

ماكس وبر هم به اين هر دو جنبه در عين حال توجه داشت، چرا كه از يك سو مي‌گفت: «هر دو دستور اخلاقي با هم در تضادي جاودانه‌اند كه ما به كمك وسائل مأخوذ از اخلاقي كه فقط مبتني بر خود اخلاق است و لاغير امكان غلبه بر آن را نداريم.» ، و از سوي ديگر مي‌نوشت: «اخلاق اعتقاد و اخلاق مسئوليت با هم متناقض نيستند، بلك همديگر را تكميل مي‌كنند و مجموع آنهاست كه انسان اصيل، يعني انساني را كه مي‌تواند مدعي رسالت سياسي باشد مي‌سازد.» (دانشمند و مرد سياسي، ص199).

جامعه‌شناسي دين

اخلاق اعتقاد، در انديشة وبر، يكي از مظاهر ممكن يك حالت ديني است.

اخلاق اعتقاد همان نوع اخلاقي است كه از موعظه بر بالاي كوه مستفاد مي‌شود.

صلح‌جوئي مبتني بر اعتقاد، فقط هنگامي توجيه‌پذير است كه بر تصوري كلي از جهان استوار باشد. درك هر حالت روحي مستلزم داشتن استنباطي كلي از هستي است كه محرك فاعل كردار و تشكيل‌دهندة تجربة زندگي اوست.

 اينست نقطه‌هاي شروع مطالعات وبر در جامعه‌شناسي دين كه خود از پرسش زير الهام مي‌گيرند: تلقي‌هاي ديني بر رفتارهاي اقتصادي جوامع گوناگون تا چه حد تأثير داشته‌اند؟

به عقيدة ماكس وبر، سرمايه‌داري يكي نيست، بلكه چندين نوع سرمايه‌داري وجود دارد.

. مفهوم نهائي را در آغاز نمي‌توان يافت بلكه در پايان تحقيق مي‌توان به‌دست آورد. منظور از مفهوم‌سازي اين نيست كه واقعيت، به هر بهانه‌اي كه شده، در قالب مقولات انتزاعي ريخته شود، بلكه منظور كشف پيوند معقولي از اجزاء واقعيت در مناسبات تكويني مشخص آنهاست، مناسباتي كه ناگزير از خصلت فردي خاصي برخوردار هستند.»

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت 10:54  توسط الهام برکشاهی  | 

تکلیف 6

نظريه طبقاتي:

نظريه طبقاتي ماركس مبتني بر اين نظر است كه تاريخ جوامعي  كه تا كنون موجود بوده اند,تاريخ نبردهاي طبقاتي است. به نظر ماركس,منافع طبقاتي و برخورد قدرتي كه همين منافع به دنبال مي آورند,تعين كننده اصلي فراگرد اجتماعي وتاريخي اند.

تحليل ماركس پيوسته بر اين محور دور مي زندكه چگونه روابط ميان انسان ها با موقعيت شان در ارتباط با ابزارهاي توليد شكل مي گيرند(

(,يعني اين روابط به ميزان دسترسي افراد به منابع نادر و قدرت هاي تعيين كننده بستگي دارند.) امكان درگيري طبقاتي در ذات هر جامعه تمايز يافته اي وجود دارد,زيرا كه يك چنين جامعه اي ميان اشخاص و گروه هايي كه در درون ساختار اجتماعي و در رابطه با ابزار توليد پايگاه هاي ويژه در ساختار اجتماعي به چه شيوه هايي تجارب اجتماعي دارندگان اين پايگاه ها را شكل مي بخشند و آن ها را به اعمالي در جهت بهبود سرپرست جمعي شان سوق مي دهند.

در جامعه شناسي ماركس,منافع طبقاتي بدون سابقه پديد نمي آيند. مردمي كه پايگاه هاي اجتماعي ويژه اي دارند,وقتي كه در معرض مقتضيات اجتماعي ويژه اي قرار مي گيرند,منافع طبقاتي خاصي پيدا مي كنند حفظ دستمزدهاي شان,يعني همان همان مصلحت مشتركي كه عليه كار فرماي شان دارند,آنان را به يكديگر پيوند مي دهد.

 افراد جداگانه تنها زماني تشكيل يك طبقه مي دهد كه در يك نبرد مشترك عليه طبقه اي ديگر درگير شوند,در غير اين صورت,آن ها به عنوان رقيب هاي يكديگر,روابط دشمنانه با هم خواهند داشت.

منافع اقتصادي بالقوه اعضاي يك قشر خاص,از جايگاه آن قشر در درون ساختارهاي اجتماعي ويژه و روابط توليدي سرچشمه مي گيرند اما اين امكان بالقوه تنها زماني اشغال كننده پايگاه هاي يكسان در يك نبرد مشترك درگير شوند

به نظر ماركس,مبنايي كه نظام هاي قشر بندي اجتماعي بر آن استوارند, همان رابطه مجموعه اي از انسانه با ابزار توليد است

. طبقات عمده جديدي عبارت ازمالكان قدرت كار,مالكان سرمايه ومالكان زمين كه منبع در آمد شان به ترتيب عبارتند از: دستمزد,سود و اجاره زمين,طبقه  مجموعه اي از اشخاصي است كه در سازمان توليد كاركرد يكساني انجام مي دهند.اما پيدايش يك طبقه خودآگاه و متمايز از مجموعه افراد سهيم در يك سرنوشت مشترك,به شبكه اي از ارتباطات,تمركز توده هاي مردم, دشمن مشترك و نوعي سازمان دهي  نياز دارد.

 طبقه خود آگاه تنها زماني پديد مي آيد كه به اصطلاح ماكس وبر, مصالح (آرماني)و منافع (مادي) بر يكديگر منطبق شوند,

اقتصاددانان کلاسیک نظام اقتصادی مبتنی بر بازار را که درآن، هر کسی که به دنبال منافع شخصی و تنها به فکر تامین بیشترین سود برای خود است، در ضمن، منافع وهماهنگی کل جامعه را نیز تامین می کند تصویر می کنند

 

شرایط کار و نقش هایی که کارگران به عهده می گیرند،آنها را مستعد همبستگی می سازند و بر آن می دارند که رقابت اولیه شان را رها کنند و به عمل دسته جمعی در جهت منافع مشترک طبقاتی شان روی آورند. اما سرمایه داران که ملزم به رقابت در بازارند، در پایگاه ساختاری خاصی قرار دارند که به آن ها اجازه نمی دهد که پیگرانه به دنبال منافع مشترک شان باشد. بازار و شیوه رقابت آمیز تولید که ویژگی سرمایه داری را تشکیل می دهند،گرایش بر این دارند که تولید کنندگان فردی را از هم جدا سازند. مارکس گرچه این واقعیت را پذیرفته بود که برای سرمایه داران نیز ممکن است که از منافع شخصی شان فرا گذرند، اما باز بر این اندیشه بود که این مکان تنها در عرصه های سیاسی و عقیدتی وجود دارد و نه در صحنه اندیشه بود که این مکان تنها در عرصه های سیاسی و عقیدتی وجود دارد و نه در صحنه اقتصادی. سرمایه داران با آن که به خاطر رقابت اقتصادی از همدیگر جدایند، اما باز یک ایدئولوژی توجیه کننده و نیز نظام سلطه ای را پرورانده اند که در خدمت منافع همگانی شان به کار می روند. دولت، صورتی است که افراد طبقه حاکم در  قالب آن منافع مشترک را بیان می دارند.و افکار طبقه حاکم ... همان افکار حاکم بر جامعه اند. پس قدرت سیاسی و ایدئولژی برای سرمایه داران،همان کارهایی، را انجام می دهند که آگاهی طبقاتی برای طبقه کارگر. اما این قرینه،تنها جنبه ظاهری دارد. به نظر مارکس، عرصه اقتصادی همیشه قلمرو تعیین کننده و سرنوشت ساز است که در آن،بورژوازی همیشه قربانی همان رقابتی می شود که در ذات شیوه وجود اقتصادی سرمایه داری نهفته است.

از خود بیگانگی:

به نظر مارکس، تاریخ بشر جنبه ای دو گانه دارد، یعنی، از یک سوی تاریخ نظارت آفریننده انسان بر طبیعت است و از سوی دیگر، تاریخ از خود بیگانگی هر چه بیشتر انسان است.

 از خود بیگانگی به وضعی اطلاق می شود که در آن،( انسان ها تحت چیرگی نیروهای خود آفریده شان قرار می گیرند و این نیروها به عنوان قدرت های بیگانه در برابرشان می ایستند).

مارکس جوان می پرسد: در چه شرایطی انسان ها قدرت و ارزش های شان را صرف چیزهایی می کنند که از نظارت آن سر باز می زنند؟ علت های اجتماعی این پدیده چیستند؟

به عقیده مارکس همه نهادهای عمده جامعه سرمایه داری، از دین و دولت گرفته تا اقتصاد سیاسی، دچار از خود بیگانگی اند پول همان ذات از خود بیگانه کار و وجود انسان است.

دولت همان واسطه میان انسان و آزادی بشری است دولت واسطه ای است که انسان همه عدم اولویت و همه آزادی انسانی اش رادر گرو او می گذارد.

 پس، انسان در همه نهادهایی که گرفتارشان شده است، با از خود بیگانگی روبرو است

. به نظر مارکس، از خود بیگانگی در محل کار از همه بیشتر اهمیت دارد.

 انسان به عقیده او، گذشته از هر چیز دیگر، یک انسان سازنده است..

بر خلاف صورت های دیگر از خود بیگانگی،از خودبیگانگی اقتصادی نه تنها در اذهان انسان ها بلکه در فعالیت های روزانه شان نیز رخ می نماید. از خود بیگانگی مذهبی تنها در عرصه آگاهی و در زندگی درونی انسان رخ می دهد،اما از خود بیگانگی اقتصادی به زندگی واقعی باز بسته است ... و از همین روی، بر هر دو جنبه زندگی تاثیر می گذارد .

. از خود بیگانگی در قلمرو کار، چهار جنبه دارد: انسان از محصولی که تولید می کند، از فرا گرد تولید، از خودش و سرانجام، از اجتماع همگنانش بیگانه می شود.

محصولی که با کار تولید می شود،اکنون بسان یک هستی بیگانه و قدرتی مستقل از تولید کننده در برابر او می ایستد

به هر روی، از خود بیگانگی تنها نه در نتیجه تولید، بلکه در فراگرد تولید و در چهار چوب خود فعالیت تولیدی نمایان می شود...

 اگر محصول کار، از خود بیگانگی است، خود تولید نیز باید یک نوع از خود بیگانگی فعال باشد...از خود بیگانگی محصول کار، تنها بیانگر از خود بیگانگی در خود فعالیت کار است.

انسانی که ازمحصولات کارش و از فراگرد تولید بیگانه می شود از خودش نیز بیگانه می گردد ،او خودش را در کارش مخقق نمی سازد،بلکه بدین طریق،خودش را انکار می کند

 ،کارگر تنها زمانی که اوقات فراغتش را می گذراند،احساس می کند که خودش هست حال آنکه ضمن کار چنین احساسی را ندارد.

 کارگر در حال کار،نه به خودش بلکه به شخص دیگری تعلق دارد.

،انسان از خود بیگانه از اجتماع بشری و از هستی نوعی،اش نیز بیگانه می گردد انسان از انسان دیگر بیگانه شده است

مارکس در مفهوم بیت انگاری کالاها که برای تحلیل اقتصادی او جنبه ای کانونی دارد، بارها اصلاح از خود بیگانگی را به کار بسته بود.

 کالاها محصولات کار از خود بیگانه انسان است.

در یک جامعه از خود بیگانه،کل وضع ذهنی انسان ها و آگاهی شان، تا حد زیادی بازتاب شرایطی اند که انسان ها در آن ها خودشان را می یابند و نیز منعکس کننده پایگاه های متفاوت آن ها را در فرا گرد تولید اند. این همان موضوع اصلی جامعه شناسی معرفت است که ما از این پس به آن می پردازیم.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت 9:47  توسط الهام برکشاهی  | 

تکلیف پنجم

بسم الله الرحمن الرحیم

آیین فراگیر مارکس:

جامعه از نظر مارکس از طریق توازن متغیر نیرو های متضاد تشکیل میشود.بینش مارکس بر موضع تکاملی مبتنی بود وبه نظر وی نبرد  موتور پیشرفت است. شیوه زندگی انسانها در رهگذر کشمکش هاشان برای بدست آوردن زیست مایه از چنگ طبیعت است .

از نظر وی تا رمان عدم بر آورده شدن نیاز های ثانویه در گیری همزیستی تنازع آمیز میشود .

به محض پدید آمدن تقسیم کار بشری طبقات متنازع تشکیل می شود که بازیگران اصلی در صحنه نمایش تاریخ هستند.

ویژگی تاریخی،نشانه خاص رهیافت مارکس است .صنعت در زمینه کلی اجتماعی صورت های نبرد کلی را تعیین می کند .

تفکرمارکس با اندیشه های کنت و هگل بسیار متفاوت است ،زیرا مارکس تکامل اوضاع مادی بشر را موضوع کارش قرار می دهد .

به به اعتقاد مارکس دگرگونی نظام های اجتماعی را نمیتوان بر حسب عوامل غیر اجتماعی مانند جغرافیا تبیین کرد .

رهیافت کلی مارکس از هگل ویا از مونتسکیو گرفته شده است (رهیافتی که جامعه را از نظر ساختاری یک کل متقابلا وابسته می انگارد )عدم در نظر گرفتن جداگانه هر جنبه ای از این کل .

در تحلیل نهایی پدیده های تاریخی ،تمام عوامل به جز عامل اقتصادی متغیر های وابسته اند .

کل روابط تولیدی همان بنیادهای واقعی اند که ساختار کل حامعه بر روی آنها ساخته می شود .

به نظر وی ،روابط تولیدی تنها تکنولوژی نیست بلکه روابط اجتماعی ای که مردم از طریق از طریق سهیم بودن در زندگی اقتصادی با هم برقرار می کنند اهمیت درجه اول را دارد .

انسان در جامعه زاده می شود و جامعه روابط مالکیت را پیش از زاده شدن او تعیین می کند که منجر به پیدایش طبقات می شود .

مارکس با وجود اینکه تاکید بر نقش تعیین کننده و عینی رفتار طبقاتی انسان ،جامعه و طبقه را به زیان بازیگران فردی شیئیت نبخشیده است .

انسان تنها در جامعه صورت بشری به خود می گیرد .

طبقه حاکم در هر عصزی دارای افکار حاکم بر جامعه است (یعنی نیروی مادی مسلط بر جامعه است )

روابط تولیدی با دگرگونی و تحول ابزارهای مادی تولید جامعه ،تغییر می یابد .

به محض پیدایش آگاهی طبقاتی ،تنازع بنیادی طبقه پرولتاریا (کارگران کارخانه)با طبقه بورژوا ایجاد می شود.

نظریه ی طبقاتی مارکس مبتنی بر این است که تاریخ جوامع که تا کنون بوده است تاریخ نبرد های طبقاتی بوده است .

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آبان 1387ساعت 14:37  توسط الهام برکشاهی  | 

تکلیف 4

 

·تاریخ و جامعه شناسی فقط تعبیر های تفهمی معانی شخصی رفتارها نیست بلکه علوم علی هستند.جامعه شناس علوم با فهمیدن نگاه وباورها وهمچنینرفتار جوامع سعی می کندچگونگی رویدادها را نیز بنمایاند و نشان دهد چگونه شیوه اعتقادی معین ،تعیین کننده شیوه معین عمل است.یعنی یک عمل معین بر اساس چه اعتقادی صورت گرفته است .به این ترتیب علوم تاریخی و جامعه شناسی ،هم تعبیر تفهمی وهم تبیین علی را ارئه می دهند.پژوهش علمی در دو جهت می تواند حرکت کند علیت تاریخی وجامعه شناسی به جهت سهولت وعلیت تاریخی :تعیین کردن اوضاع و احوال یگانه ای که باعث ایجاد رویدادی گشته اند.علیت جامعه شناسی :وجود داشتن نسبتی منظم میان دو نمود .مانندنمود الف کم وبیش بشدت باعث تسهیل نمود ب می شود .مشکل مربوط به علیت تاریخی مشکل تعیین نقش سوابق گوناگون در منشا یک رویدادمی باشد برای تعیین نقش سوابق :1_ساختن خصوصیات منحصر به فرد تاریخی که در پی پیدا کردن علل آن هستیم.یعنی نخستین قائده ،روشن شناسی علی (در تاریخی یا جامعه شناسی :تعیین ساختن خصایص درونیرویداد منحصر به فرد)          2_تجزیه کردن نمود تاریخی به عناصر سازنده آن که طبیعتا پیچیده می باشد        می باشد        نسبت علی همواره جزئی است که میان برخی از عناصر رویداد منحصر به فرد تاریخی و برخی از داده های قبلی ساخته می شود3-پس از تحلیل رویداد منحصر به فرد و سوابقش ،نوبت به فرض کردن آن با تجربه ذهنی میرسد .به ابن ترتیب که :چطور میشد اگر یکی از عناصر سابق  رویداد جریان نمی یافتیا به نحوی متفاوت صورت می گرفت.          برای تفسیر آزادانهاندیشه ماکس وبر باید افزودگرایش های مورخان در این است دو چیز را با هم در نظر بگیرند :گذشته امری حتمی بودهو آینده نا مشخص.به این ترتیب هیچ گونه توضیح جبری از تاریخ وجود ندارد.       تصمیم های افرادهمیشه تحت تاثیر اوضاع و احوال اند.همیشه حدی از عوامل نا معین وجود داردلیل علی تاریخ به منظور نشان دادن تاثیر اوضاع واحوال کلی کارایی فلان رویداد یا فلان شخص در لحظه ای معین است.همین به ماکس وبر امکان میدهد که حس درک مرد عمل را از دست نده          تحلیل علی گذشته نگر با تصوری ا  ز چگونگی آینده مربوط است.روشن شناسی انتزاعی وبر با نوعی فلسفه تاریخ واقعی پیوند دارد،و به همین اکتفا می کند که به تجارب و اندیشه های خود انگیخته ما شکل دهد.کار روی این است که به تجربه خود انگیخته و اصیل انسان تاریخی منطق دهد.

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آبان 1387ساعت 10:46  توسط الهام برکشاهی  | 

تکلیف 4

تاریخ و جامعه شناسی فقط تعبیر های تفهمی معانی شخصی رفتارها نیست بلکه علوم علی هستند.جامعه شناس علوم با فهمیدن نگاه وباورها وهمچنینرفتار جوامع سعی می کندچگونگی رویدادها را نیز بنمایاند و نشان دهد چگونه شیوه اعتقادی معین ،تعیین کننده شیوه معین عمل است.یعنی یک عمل معین بر اساس چه اعتقادی صورت گرفته است .به این ترتیب علوم تاریخی و جامعه شناسی ،هم تعبیر تفهمی وهم تبیین علی را ارئه می دهند.پژوهش علمی در دو جهت می تواند حرکت کند علیت تاریخی وجامعه شناسی به جهت سهولت وعلیت تاریخی :تعیین کردن اوضاع و احوال یگانه ای که باعث ایجاد رویدادی گشته اند.علیت جامعه شناسی :وجود داشتن نسبتی منظم میان دو نمود .مانندنمود الف کم وبیش بشدت باعث تسهیل نمود ب می شود .مشکل مربوط به علیت تاریخی مشکل تعیین نقش سوابق گوناگون در منشا یک رویدادمی باشد برای تعیین نقش سوابق :1_ساختن خصوصیات منحصر به فرد تاریخی که در پی پیدا کردن علل آن هستیم.یعنی نخستین قائده ،روشن شناسی علی (در تاریخی یا جامعه شناسی :تعیین ساختن خصایص درونیرویداد منحصر به فرد) 2_تجزیه کردن نمود تاریخی به عناصر سازنده آن که طبیعتا پیچیده می باشد می باشد نسبت علی همواره جزئی است که میان برخی از عناصر رویداد منحصر به فرد تاریخی و برخی از داده های قبلی ساخته می شود3-پس از تحلیل رویداد منحصر به فرد و سوابقش ،نوبت به فرض کردن آن با تجربه ذهنی میرسد .به ابن ترتیب که :چطور میشد اگر یکی از عناصر سابق رویداد جریان نمی یافتیا به نحوی متفاوت صورت می گرفت. برای تفسیر آزادانهاندیشه ماکس وبر باید افزودگرایش های مورخان در این است دو چیز را با هم در نظر بگیرند :گذشته امری حتمی بودهو آینده نا مشخص.به این ترتیب هیچ گونه توضیح جبری از تاریخ وجود ندارد. تصمیم های افرادهمیشه تحت تاثیر اوضاع و احوال اند.همیشه حدی از عوامل نا معین وجود داردلیل علی تاریخ به منظور نشان دادن تاثیر اوضاع واحوال کلی کارایی فلان رویداد یا فلان شخص در لحظه ای معین است.همین به ماکس وبر امکان میدهد که حس درک مرد عمل را از دست نده تحلیل علی گذشته نگر با تصوری ا ز چگونگی آینده مربوط است.روشن شناسی انتزاعی وبر با نوعی فلسفه تاریخ واقعی پیوند دارد،و به همین اکتفا می کند که به تجارب و اندیشه های خود انگیخته ما شکل دهد.کار روی این است که به تجربه خود انگیخته و اصیل انسان تاریخی منطق دهد.

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آبان 1387ساعت 10:42  توسط الهام برکشاهی  | 

سلسله مراتب علوم از نظر آگوست کنت :دومین نظریه مشهور کنت سلسله مراتب علوم است که قانون سه مرحله ای او ارتباط دارد یعنی دانش علمی نیز مانند نوع بشر مراحل مشابهی را طی میکند.ولی نسبت پیشرفت متفاوت است (به نسبت بیشتر بودن عمومیت سادگی واستقلال )علوم اجتماعی به علت پیچیده تر بودن پیدایشش به تحول همه علوم پیشین وابسته است و در بالا ترین پله قرار می گیرد جامعه شناسی هرچند به لحاظ روش شناختی ویژگی هایی دارد که باعث تمییز آن از سایر علوم می گردد ولی باز به علوم ماقبل خود وابسته است مانند زیست شناختی که علوم اجتماعی بسیار نزدیک است (به علت خصلت کل گرا بودن )تنها رهیافت مناسب در جامعه شناسی :هر عنصری را در ارتباط با کل بنگریم ایستایی و پویایی اجتماعی :در جامعه شناسی باید میان ایستایی و پویایی پدیده های اجتماعی تمایز قائل شویم :این تمایز هم میان دو جنبه از نظریه است یعنی نظم و پیشرفت به هم وابسته اند

در بررسی ایستایی جامعه شناسی قوانین کنش و واکنش بخش های گوناگون بدون در نظر گرفتن آن جنبش بنیادی که همیشه در جهت تدریجی این قوانین حرکت می کند مورد بررسی قرار می گیرد در چارچوب خانواده گرایش های خود خواهانه به سود مقاصد اجتماعی سرکوب می شود یعنی انسان از حالت شخصی اش بیرون می آید .خانواده واحدی پایه ای و پیش نمونه همبستگی های اجتماعی است .زبان ظرف ذخیره کردن اندیشه نسل های پیشین و فرهنگ نیاکان  --باعث پیوند ما با هم زبان ها می گردد .بدون زبان مشترک انسان به توافق و هم بستگی دست نمی یابد و هیچ گونه سامانی امکان پذیر نیست .دین باعث فائق آمدن انسان بر تمایلات خود خواهانه و شیرازه نیرومند برای پیوند افراد به یکدیگر می شود .تقسیم کار :به نظر کنت از طریق ایجاد حس وابستگی به دیگران موجب افزایش همبستگی می گردد ولی وی این نهاد های اجتماعی را از هم مستقل نمی دانست .به عقیده کنت بررسی ایستایی اجتماعی ارتباطی گزیر ناپذیر با پیشرفت بشری دارد .آیین رهنمودی :طرح ریزی یک جامعه اثباتی برای آینده تحت هدایت قدرت روحانی کاهنان یک دین اثباتی نوکه این کاهنان همان جامعه شناسان علمی اند.آنها با تکیه بر دانش اثباتی خود می فهمند چه چیز برای اجتماع خوب و چه چیز بد است به این ترتیب اسان را به یک انجام وظیفه جمعی فرا می خوانند و بدین صورت روابط بشری شیئیت می یابد سامان ارتباطی نوین باید عشق را اصل_نظم را پایه وپیشرفت را هدف خود قرار دهد.گرایش های خود خواهانه جایشان را به انسان دوستی دهدوفریظه برای دیگران زندگی کن باید راهنمای انسانها گردد.کنت در واپسین سالهای زندگی خود را بیشتر یک پیامبر وبنیان گذار دین تازه ای می دانست که باید درمان بخش تمام آلام بشری گردد.

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آبان 1387ساعت 8:33  توسط الهام برکشاهی  |