تبليغاتX
نظریه های جامعه شناسی1-برکشاهی - تکلیف 6 و 7

نظریه های جامعه شناسی1-برکشاهی

نظرات من درباره درس نظریه های جامعه شناسی استاد صدیق اورعی

تکلیف 6 و 7

تنازع‌هاي عقلي وضع بشري

 علوم فرهنگ علومي در عين حال تفهمي و علمي‌اند. رابطة عليت، برحسب موارد متفاوت، رابطه‌اي تاريخي يا جامعه‌شناختي است.

 مورخ هدفش اينست كه كارآئي علي سوابق متفاوت در اوضاع و احوالي يگانه را بسنجد، جامعه‌شناس مي‌كوشد روابط پيامدي تكرار شده يا تكرارشدني را اثبات كند. ابزار اصلي تفهم همان صورتهای متفاوت انواع عالي است كه ويژگي مشترك آنها گرايش به عقلاني كردن يك رفتار يا يك نمود تاريخي خاص و درك منطقي است كه به طور آشكار يا ضمني در آنها نهفته است.

نوع عالي در حكم يك وسيله است و نه يك هدف، چرا كه هدف علوم فرهنگ همواره عبارتست از درك معناي ذهني، يعني معنائي كه، دست آخر، آدميان خود براي هستي خويش پذيرفته‌اند.

هدف وبر از علم فرهنگ درک تجربه زندگی است

هدف وبر درك تجربة زندگي است. و اين نوع جهت‌گيري كنجكاوي علمي در نزد وبر احتمالاً ناشي از نسبتي است كه هم در انديشة ماس وبر و هم در نظرية معرفت‌شناختي وي ميان شناخت و كنش وجود دارد.

 

 

تضاد ميان حكم ارزشي و رابطه با ارزشها

يكي از مايه‌هاي بنيادي انديشة وبر، تضاد ميان حكم ارزشي و رابطه با ارزشهاست. هستي تاريخي ذاتاً آفرينش و تصديق ارزشهاست.

 علم فرهنگ، عبارت از فهم همين هستي است، و براي اين كار از مشي خاصي كه همان رابطه با ارزشهاست استفاده مي‌كند.

 زندگاني بشري از يك رشته انتخابها كه آدميان از طريق آنها نظامي از ارزشها را برپا مي‌كنند ساخته شده است.(تاریخ زندگی انسان ها سازنده ارزشها است.) علم فرهنگ، بازسازي و تفهم انتخابهاي بشري است كه جهاني از ارزشها از طريق آنها پي‌افكنده شده است.

فلسفة ارزش با نظرية كنش رابطه‌اي دقيق دارد. وبر فلسفه ارزشها را از کانت گرفته است.

خاستگاه فلسفة ارزشها در نزد ماكس وبر در فلسفة كانتي جديد است

در اين فلسفه، تمايز اساسي ميان امور واقع و ارزشها، مقدمة هر نوع تفكر را تشكيل مي‌دهد.

ارزشها با تصميم‌هاي بشري ايجاد مي‌شوند

دو واقعيت علم و ارزش، با هم تفاوتي بنيادي دارند.

 ذات علم :تبيعت آگاهي از پديده‌هاي واقعي است

ذات ارزش انتخاب و تصديق آزادانه است.

ارزشها نه در داده‌هاي محسوس و نه در وراء داده‌هاي محسوس وجود دارند، بلکه با تصميم‌هاي بشري ايجاد مي‌شوند و اين تصميم‌ها طبيعتاً با مشي‌هائي كه ذهن از طريق آنها واقع را درك مي‌كند و حقيقت را مي‌پروراند تفاوت دارند.

ممكن است كه خود حقيقت هم از ارزشها باشد،. اما از نظر ماكس وبر، اين دو سنخ واقعيت، يعني علم و ارزش، با هم تفاوتي بنيادي دارند.

ذات علم عبارتست از تبيعت آگاهي از پديده‌هاي واقعي و برهانها، در حاليكه ذات ارزش عبارت از انتخاب آزادانه و تصديق آزادانه است

. هيچكس را نمي‌توان با دليل و برهان به تصديق ارزشي كه خود وي بدان دلبسته نيست واداشت. [15]

جوامع واقعی خودشان هم ساختة آدميان‌اند

آفرينش ارزشها، پديده‌اي اجتماعي اما پديده‌اي تاريخي هم هست.

جهان ارزشی هر یک از ما جهانی است در عین حال جمعی و فردی

در داخل هر جامعه، تعارض‌هائي مابين گروهها، احزاب و افراد به وجود مي‌آيد..

كار مورخ عبارتست از درك معنائي كه آدميان براي هستي خود پذيرفته‌اند

وبر دستگاه‌هاي اجتماعي و فكري را به خاطر ويژگي‌هاي خاص هريك از آنها دنبال مي‌كند

مقام دين را در جامعه‌اي خاص تعيين می كند

. همة دستگاه‌هاي معنائي يا ارزشي، خصلتي تاريخي دارند، يعني (به دليل خصوصيت خود و به لحاظ همين خصوصيت دستگاه‌هائي متعدد، گوناگون و جالب‌اند. موضوع شورانگيز براي وبر اينست كه مقام دين را در جامعه‌اي خاص تعيين كند و سلسله مراتب ارزشهاي پذيرفته در يك دوره يا در يك اجتماع معين را نشان دهد.

به عقيدة ماكس وبر، تنازع عقلي بنيادي كنش عبارتست از كشاكش اخلاق مسئوليت، و اخلاق اعتقاد؛ يعني ماكياول از يك سو، و كانت از سوي ديگر. اخلاق مسئوليت (Verantwortungsethik) همانست كه مرد عمل ناگزير از به كار بستن آنست.. اخلاق مسئوليت، كنش را با معيار «وسائل ـ هدفها» تفسير مي‌كند.

. ماكس وبر نسبت به انسان ماكياولي ستايشي ندارد، و اخلاق مسئوليت هم الزاماً اخلاقي ماكياولي به معناي عوامانة كلمه نيست.

 اخلاق مسئوليت به طور ساده اخلاقي است كه كارآئي منظور اصلي آنست و بنابراين براساس انتخاب وسائلي متناسب با هدفهاي موردنظر تعريف مي‌شود. اگر منظور از اخلاق مسئوليت عبارت از پذيرش هر نوع وسيله‌اي به شرط كارآئي آن باشد، هيچكس چنين اخلاقي را  تا به آخر دنبال نخواهد كرد.

 اخلاق مسئوليت، از آنجا كه براساس جست‌وجوي وسائلي متناسب با هدف، هدفهائي كه هنوز نامعين‌اند، تعريف مي‌شود، به خودي خود كافي نيست.

وبر، عقيده داشت كه هريك از ما مجبوريم ارزشهاي خود را از بين ارزشهائي كه دست آخر با هم ناسازگار هستند برگزينيم

. در زمينة كنش، ما مجبور به انتخابهائي هستيم كه فداكاريهائي را با خود همراه دارند.

ارزشهاي گوناگوني كه ما مي‌توانيم بدانها بگرويم همه در اجتماعاتي بشري شكل گرفته‌اند.

هيچ اقدام سياسي در يك اجتماع نيست كه متضمن امتيازي براي يك طبقه و فداكاريي از جانب طبقة ديگر نباشد.

. نفع كلي اجتماع، جز آنكه توسط گروهي خاص تعيين شود؛ هرگز به طريق ديگري تعريف‌شدني نيست.

 

 به عبارت ديگر، مفهوم كاتوليكي نفع مشترك مدينه، در انديشة ماكس وبر، مفهومي معتبر يا مفهومي كه شامل تعين‌هاي دقيق و انكارناپذير باشد نيست.

، نظرية عدالت هم در انديشة وبر چنانست كه واجد تنازعي بنيادي است.. ماكس وبر، به خطا يا بحق، عقيده داشت كه مابين اين دو راه، يعني تناسب وضع بشري با نابرابريهاي طبيعي و كوشش براي زدودن نابرابريها، شق ثالثي كه علم آن را تجويز كند وجود ندارد. هركس خدايش را يا اهريمنش را خود به تنهائي برمي‌گزيند.

. ارزشها مي‌توانند از نظر تاريخي با هم ناسازگار باشند تحقق بعضي از ارزشهاي اخلاقي ممكن است محال با تحقق برخي از ارزشهاي سياسي باشد.

مشكل مربوط به انتخاب ارزشها ما را به بحث اخلاق اعتباد (Gestinnungsetink) مي‌كشاند.

 اخلاق اعتقاد هريك از ما را وا مي‌دارد كه براساس احساسات خويش، بدون استناد آشكار يا ضمني به عواقب اقدام، عمل كند. مثال صلحجوي مطلق، و ديگري مثال سنديكاليست انقلابي.نمونه ای از این اخلاق است.

صلح‌جوي مطلق از حمل اسلحه و كشتن همنوع خويش مطلقاً امتناع دارد. ، از لحاظ اخلاق مسئوليت، فردي نامؤثر است. اما چون هدفي جز اين ندارد كه به نداي وجدان خويش پاسخ دهد، اگر همان امتناع او خود در حكم موضوع و هدف رفتار او باشد، در آن صورت موجودي است در هر صورت وجود دارد، و وجود او غير قابل انكار است.

 آن‌كس كه مي‌گويد زندان رفتن يا مردن را بر كشتن هم‌نوعم ترجيح مي‌دهم، كسي است كه به فرمان اخلاق اعتقاد عمل مي‌كند

 از لحاظ مسئوليت، صلح‌جويان ممكن است با اقدام خود به فرونشاندن خشونت كمك نكنند بلكه فقط به شكست ميهن خويش مدد برسانند، اما چنين ايرادهائي به آنان به عنوان پيروان اخلاق اعتقاد وارد نيست.

 همچنين، سنديكاليست انقلابيي كه، بي‌اعتنا به عواقب بيواسطه يا دوردست امتناع خود، به جامعه نه مي‌گويد، مادام كه خود ادراك درستي از معناي كنش خويش دارد، ازا نتقادهاي علمي يا سياسي كسي كه در سطح واقعيات عمل مي‌كند مصون است.

 

. واضح است كه هيچ اخلاق مسئوليتي نيست كه خود از اعتقادهائي سرچشمه نگرفته باشد زيرا، اخلاق مسئوليت، دست آخر، همانا جست‌وجوي كارآئي است و در هدف چنين جست‌وجوئي مي‌توان ترديد كرد.

روشن است كه اخلاق اعتقاد نمي‌تواند اخلاق دولت باشد. اخلاق اعتقاد، در معناي حاد كلمه، نمي‌تواند اخلاق آدمي باشد كه، هرقدر هم جزئي، بالاخره، به گفتار يا به قلم، قدم در عرصة سياست مي‌گذارد

جامعه‌شناسي دين

اخلاق اعتقاد، در انديشة وبر، يكي از مظاهر ممكن يك حالت ديني است. اخلاق اعتقاد همان نوع اخلاقي است كه از موعظه بر بالاي كوه مستفاد مي‌شود. صلح‌جوي عالي كسي است كه از گرفتن شمشير و پاسخ گفتن به قهر از راه قهر، امتناع دارد.

صلح‌جوئي مبتني بر اعتقاد، فقط هنگامي توجيه‌پذير است كه بر تصوري كلي از جهان استوار باشد. درك هر حالت روحي مستلزم داشتن استنباطي كلي از هستي است كه محرك فاعل كردار و تشكيل‌دهندة تجربة زندگي اوست.

غالباً گفته شده كه وبر كوشيده است مادي‌گرائي تاريخي را رد كرده، به جاي آنكه اديان را نوعي روبنا در جامعه‌اي كه زيربناي آن مثلاً از روابط توليدي تشكيل شده است بداند، رفتار اقتصادي را از طريق اديان تبيين كند. اما، در واقع،. او خواسته است اثبات كند كه رفتار آدميان در جوامع گوناگون فقط وقتي فهميدني است كه در چارچوب تقلي كلي آنان از هستي قرار داده شود؛ از سوي ديگر، ماكس وبر خواسته است ثابت كند كه تلقي‌هاي ديني عملاً از عناصر تعيين‌كنندة رفتارهاي اقتصادي‌اند و، در نتيجه، يكي از علل دگرگوني‌هاي اقتصادي جوامع به شمار مي‌روند.

در اين دو مورد، روشنگرترين مطالعه‌ها، مطالعه‌ايست كه ماكس وبر دربارة روح سرمايه‌داري و اخلاق پروتستان انجام داده است.

براي تفسير دقيق اين مطالعة مشهور، بايد از تحليل سرمايه‌داري آغاز كرد. به عقيدة ماكس وبر، سرمايه‌داري يكي نيست، بلكه چندين نوع سرمايه‌داري وجود دارد.

در هر نوع جامعة سرمايه‌داري، خصوصياتي وجود دارد كه به همان صورت در جوامع سرمايه‌داري ديگر نمي‌توان يافت. پس در اين مورد وبر، در واقع، روش انواع عالي خود را به كار گرفته است.

«اگر اين اصطلاح [روح سرمايه‌داري] مصداق با معنائي داشته باشد اين مصداق همانا يك «رويداد منحصر به فرد» تاريخي است، يعني مجموعة پيچيده‌اي از نسبتهاي حاضر در واقعيت تاريخي كه ما آنها را، در پرتو معناي فرهنگي‌شان، در يك كل مفهومي جمع مي‌كنيم. منظور از مفهوم «روح» سرمايه‌داري به هيچ‌وجه فقط آن چيزي كه خود ما به عنوان عنصر اساسي موضوع پژوهش‌هايمان درك مي‌كنيم نيست. اين از طبيعت كار ما، كه ساختن مفاهيم كلي از نمودهاي تاريخي است برمي‌خيزد؛ منظور از مفهوم‌سازي اين نيست كه واقعيت، به هر بهانه‌اي كه شده، در قالب مقولات انتزاعي ريخته شود، بلكه منظور كشف پيوند معقولي از اجزاء واقعيت در مناسبات تكويني مشخص آنهاست، مناسباتي كه ناگزير از خصلت فردي خاصي برخوردار هستند.»

(روح سرمايه‌داري و  اخلاق پروتستان، ص48ـ47).

پس ساختن يك نوع عالي از سرمايه‌داري، از ديدگاه منطق علمي ايرادي ندارد، سرمايه‌داري، به عقيدة ماكس وبر، مبتني است بر وجود نوعي از بنگاه‌هاي توليدي (Betrieb) كه رسيدن به حداكثر سود هدف آنها، و سازمان عقلاني كار و توليد وسيلة آنهاست. همين پيوند ميل به سود به انضباط عقلاني است كه، از لحاظ تاريخي، وجه تمايز خاص سرمايه‌داري غربي را تشكيل مي‌دهد.. بنگاه توليدي سرمايه‌داري بنگاهي است كه هدفش رسيدن به حداكثر سود از طريق سازمان‌دهي عقلاني توليد است. البته اصطلاح «حداكثر سود» هم اصطلاحي كاملاً درست نيست زيرا عنصر سازندة سرمايه‌داري حداكثر سود نيست بلكه بيشتر تراكم بي‌انتهاي سرمايه است.

«عطش كسب»، «سودجوئي» يا جست‌وجوي پول ـ بزرگترين مقدار ممكن پول ـ به خودي خود هيچ رابطه‌اي با تعريف سرمايه‌دار ندارند. سرمايه‌داري، ، با تسلط به نفس و مهار كردن (Bändigung)، يا دست‌كم با متعادل كردن عقلاني چنين سائقة غيرمعقولي، بيشتر شباهت دارد

سرمايه‌داري جست‌وجوي بازدهي است. يك بنگاه توليدي سرمايه‌دارانة فردي كه هدف بازدهي عامل محرك آن نباشد محكوم به شكست و نابودي است… مسألة مهم از لحاظ مفهوم موردنظر ما، يعني آن چيزي كه ارزش اقتصادي تعيين‌كننده دارد، وجود اين گرايش (Orientierung) عملي است كه نتيجة پولي اقدام، با ارزش پولي ميزان سرمايه‌گذاري (Geldschätzunseinsaz)، در هر صورت، و حتي به شكلي ابتدائي هم كه شده، مقايسه مي‌شود. ، در عصر جديد، شكل ديگري از سرمايه‌داري در غرب پيدا شد؛ اين شكل از سرمايه‌داري عبارتست از سازمان دادن عقلاني سرمايه‌دارانة كار (رسماً) آزاد كه مشابه آن را در جائي ديگر، جز به صورت طرح‌هائي مبهم، نمي‌توان يافت. سازماندهي عقلاني كار وابسته به تحقق دو شرط زير است:

يكي جدائي خانوار (Haushalt) از بنگاه توليدي (Betrieb)، كه همة زندگي اقتصادي جديد را تحت‌الشعاع خود قرار داده؛ دو حسابداري عقلاني كه دقيقاً با اقتصاد نوين مربوط است. جدائي مسكن از كارگاه (يا از مغازه) را هم البته بايد در نظر داشت. با اين همه، خصوصيات سرمايه‌داري غربي به معناي جديد، دست آخر فقط هنگامي بارز شده كه با سازمان عقلاني كار همراه گرديده است. بازاريابي و فروش محصول، توسعة اوراق بهادار، و تأسيس بورس يا مركز معاملات پول و سهام هم كه شيوة عقلاني سودآزمائي است، هم، با سازمان عقلاني كار مربوط‌اند.

 بدون سازمان عقلاني كار، اين پديده‌ها ـ حتي اگر امكان‌پذير باشند ـ به هيچ‌وجه نمي‌توانستند معنائي را كه اكنون بويژه از لحاظ ساخت اجتماعي غرب با همة مسائل خاص آن در دوران جديد، دارند داشته باشند.

محاسبة دقيق، كه اساس همة جنبه‌هاي ديگر است، فقط برپاية كار آزاد امكان‌پذير است…

بوروكراسي [در معناي عام ديوان‌سالاري]، به عقيدة ماكس وبر، از خصوصيات جوامع غربي نيست. پادشاهي جديد مصر، امپراتوري چين، كليساي كاتوليكي روم، دولت‌هاي اروپائي، همه، مانند بنگاه‌هاي وسيع سرمايه‌داري جديد، دفتر و ديواني داشته‌اند.

 بوروكراسي موردنظر وبر داراي وجوه ساختي معيني است. اين نوع بوروكراسي، عبارتست از سازمان پايدار همكاري مابين افراد متعددي كه هريك از آنان داراي وظيفه‌اي تخصصي است بي‌نام و نشاني جزء ذاتي بوروكراسي است كه در آن علي‌الاصول هركس بايد قوانين را بشناسد و به پيروي از فرمان‌هاي انتزاعي نوعي مقررا دقيق عمل كند.

 بالاخره، دستگاه بوروكراسي به همة كساني كه در داخل آن كار مي‌كنند دستمزدي مي‌دهد كه براساس قواعد معيني تعيين شده، و اين خود مستلزم آنست كه بوروكراسي داراي منابع مالي ويژه‌اي باشد. [17]

. ماكس وبر، مانند ماركس، معتقد است كه ذات سرمايه‌داري عبارتست از جست‌وجوي سود از طريق بازار.. پيشرفت فني هم نتيجة جست‌وجو نشده ولي بازيافتة رقابت توليدكنندگان است.

. عقلاني بودن اين نوع سرمايه‌داري، امروزه اساساً وابسته به امكان برآورد مهمترين عوامل فني است. به عبارت ديگر، عقلاني بودن سرمايه‌داري بسته به وجوه خاصي از علم جديد خصوصاً علوم طبيعي است كه مبتني بر رياضيات و آزمايش عقلاني‌اند.

تفاوت ماركس و ماكس وبر اينست كه خصيصة عمدة جامعة جديد و سرمايه‌داري، به عقيدة وبر، عبارتست از پيشرفت فرآيند عقلانيت در سازمان ديواني كه بدون توجه به چگونگي وضع مالكيت وسائل توليدي ناگزير ادامه خواهد يافت.

پيروان سن سيمون بر جنبه‌هاي فني جامعة جديد، يعني بر گسترش شگفت‌آنگيز وسائل توليدي، تأكيد مي‌كردند.

 در نتيجه، تضاد ميان كارگران و كارفرمايان در نظر آنان چندان اهميت قاطعي نداشت و آنان عقيده نداشتند كه براي رسيدن جامعة جديد به حد كمال نبود طبقاتي ضرورت داشته باشد.

لكن، وبر، مانند پيروان سن سيمون، به اين نتيجه مي‌رسد كه تضاد سوسياليسم و سرمايه‌داري، چندان مهم نيست زيرا با توجه به اينكه پيشرفت فرآيند عقلانيت در سازمان ديواني، عنصر اساسي هر نوع جامعة جديد است و بدون توجه به نظام مالكيت در همه‌‍‌جا وجود خواهد داشت، تغيير نظام مالكيت به معناي جهشي در نوع جامعة جديد نخواهد بود

 پس، از نظر تاريخي ـ جامعه‌شناختي بايد ميان تبيين پديدة تشكيل نظام و تبيين پديدة كاركرد نظام تفاوت قائل شد ـ ديني در تشكيل اين نظام دخالت كرده باشند. فرضية وبر اينست كه تعبيري معين از مذهب پروتستان موجب ايجاد انگيزش‌هائي مساعد براي تشكيل نظام سرمايه‌داري شده است.

ماكس وبر، براي اثبات اين فرضيه، پژوهش‌هاي خود را در سه جهت بسط داده است:

در آغاز مطالعه‌اش، مانند دوركيم در بررسي خودكشي، به تحليل‌هاي آماري مي‌پردازد تا نشان دهد كه در مناطقي از آلمان، كه گروه‌هاي مذهبي متفاوت با هم در آنجا به سر مي‌برند، پروتستان‌ها، به ويژه پروتستان‌هاي وابسته به برخي از كليساها، درصدهاي نامتعادلي از ثروت و مهمترين موقعيت‌هاي اقتصادي را در اختيار دارند. اين ثابت نمي‌كند كه متغيرهاي مذهبي عامل تعيين‌كنندة پيشرفت‌هاي اقتصادي‌اند، ولي اين مسأله را طرح مي‌كند كه ممكن است دريافتهاي مذهبي در نوع جهت‌گيري فعاليت افراد و گروه‌ها مؤثر باشند. برخي ديگر از تحليل‌هاي وبر ناظر بر بيان سازگاري فكري يا معنوي، روح اخلاق پروتستان ـ يا نوع معيني از اخلاق پروتستان ـ با روح سرمايه‌داري است.

بالاخره، جهت سوم انديشة ماكس وبر اينست كه وي با بسط مطالعة مذهب پروتستان و سرمايه‌داري ، درصدد برآمده است تعيين كند كه آيا شرائط اجتماعي و مذهبي براي تشكيل سرمايه‌داريي از نوع سرمايه‌داري غربي در ديگر تمدن‌ها، مانند چين، هند، تمدن ابتدائي يهود با تمدن اسلامي، مساعد بوده‌اند يا نامساعد، و تا چه حد. وجوه خاص سرمايه‌داري غربي، كه عبارتست از تلفيق سودجويي با انضباط عقلاني در كار، جز يكبار طي تاريخ آشكار نشده‌اند. سرمايه‌داري نوع غربي هيچ‌جا خارج از تمدن غربي توسعه نيافته است

نظر ماكس وبر اينست كه روح سرمايه‌داري و روح مذهبي پروتسان تناسبي معنادار با هم دارند

اخلاق پروتستاني موردنظر وبر اساساً عبارتست از تلقي معيني از اين مذهب كه توسط كالون عرضه شده است.

تلفيق مجموعة اين عناصر [در مذهب كالون] تركيبي اصيل و يكه است و از همينجاست كه نتائج مهمي حاصل مي‌شود.

نخست(1-1 در يك چنين بينش مذهبي امكان پيدايش هرگونه تصوف منتفي است. 2-1ارتباط ميان ذهن متناهي مخلوق و ذهن نامتناهي خداوند خالق هم از قبل ممتنع است .

ادامه مطالب در تکلیف بعدی درج می گردد.

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آذر 1387ساعت 14:59  توسط الهام برکشاهی  |